قسمت اول دو دلم اول خط نام خدا بنویسم یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم در اتاق باز شد ، خانمی با چادر مشکی وارد شد و پشت سرش دو پسر بچه، پسر بزرگ، پنج شش ساله به نظر می آمد، مو های سر و صورتش ریخته بود و پوستش به زردی میزد، مادر روی صندلی نشست و بچه ها کنارش ایستادند. چشم در چشم پسر بزرگتر دوختم و گفتم: من تو زندگیم کچل زیاد دیدم، اما کچل به خوش تیپیه تو ، تا حالا ندیدم چشم و لبش با هم خندید، دستش را از روی پایه صندلی برداشت، یک قدم به سمت من آمد و گفت: میدونی ما خانوادگی خوش تیپیم، چشمامون خیلی قشنگه گفتم: تو که اینقدر خوش تیپی چرا دستهاتو نشستی ؟ دستهایش را پشتش پنهان کرد، لبخندش محو شد و زل زد به من مادرش گفت: دستاش کثیف نیست بخاطر شیمی درمانی سیاه شده ، ابوالفضل نشون خاله بده ابوالفضل دستهایش را جلوی من گرفت . از دلم نمیگویم که هنوز از داغ آن حرف میسوزد اما لبم میخندید دستهایش را گرفتم و گفتم: دوست داری بزرگ شدی چه کاره بشی؟ دوباره چشمها و لبهایش خندید و گفت:خلبان، میخوام یه هواپیما بخرم، برم مشهد از امام رضا شفا بگیرم گفتم: منم با خودت میبری؟ مادرش را که دیگر تمام صورتش خیس شده بود، نگاه کرد و گفت:مامان ببریمش؟ صدای بغض آلودی از ته چاه گفت: ببریمش فردای آن روز، مدارک پزشکی اش را پیش دکترش بردم. او گفت: که ابوالفضل سرطان غدد فوق کلیوی دارد، از نوع سوم که بدترین نوع این سرطان است و لاعلاج و با اینکه کل غده برداشته شده ، بازهم بیماری در تمام بدنش پخش شده و امیدی نیست و شیمی درمانی هم اثری ندارد از آنجا به خانه خواهرم رفتم. انگیزه ای برای جمع آوری پول و ....نداشتم. ذهنم هزار جا میچرخید خواهرم فنجان قهوه را روی میز گذاشت و پرسید: چی شده؟ یادم نیست چه گفتم و چه شنیدم اما یادم هست که او گفت: خوب ببرش مشهد، بذار به آرزوش برسه گفتم: درد و درمان دست خداست، امام رضا هم بنده بوده، از اون شفا بخوام ؟ گفت: مهم اینه که ابوالفضل به آرزوش برسه مقدمات سفر بی هیچ دردسر و زحمتی حاضر شد. تمام مدت پیامهای بانک می آمد و برای این سفر، پول به حسابم واریز میشد . به هفته نکشیده ما چهار نفر در فرودگاه بودیم ، من و ابوالفضل و مادرش و برادر کوچکش عباس ابوالفضل پای چپش را روی زمین میکشید اما خیلی خوشحال بود مرتب از این طرف به آن طرف میرفت . صد بار از پله برقی بالا و پایین رفت و با عباس داد و قال میکرد. مادرش چشمهای عجیبی دارد ، چشمهایی که همیشه، همیشه خیس هستند بالاخره سوار هواپیما شدیم. من و ابوالفضل کنار هم، عباس و مادرش کنار هم. از همان داخل هواپیما، مادرش کتاب قرآن را درآورد و شروع به خواندن کرد. موقع بالا رفتن هواپیما، عباس دستهایش را تکان تکان میداد و میگفت : بلو بالا تل، بلو بالا تل (برو بالا تر) ابوالفضل از پنجره بیرون را نگاه میکرد، سرش را روی شانه ام تکیه داده بود، عجیب بود که از پرواز نمیترسید. گفتم: من وقتی اندازه تو بودم آرزوم بود که روی ابرا بپرم و بازی کنم چشم از پنجره بر نمیداشت. لبخند زد. دستهای سیاهش را گرفتم و گفتم: تو هم دوست داری؟ گفت: الان نه، پام درد میکنه و چشمهایش را بست هنوز صدای عباس می آمد....بلو بالا تل . بلو بالا تل ..... ادامه دارد
در تلگرام بیشتر بخوانید
روزگاریست که سودای بتان دین من است غم اینکار نشاط دل غمگین من است در تمام دنیا آمار مرگ و میر بعلت کرونا پایین آمده اما ما همچنان گروه گروه عزیزانمان را در خاک میگذاریم چون دولتمردان (دولت نامردان) که با زدن واکسن خیالشان راحت است تشخیص دادند که کرونا چندان هم جدی نیست . بی آبیِ خوزستان و مرگِ هموطنانمان را تماشا میکنیم و بر تشنگی حسین میگرییم چرا که گفته اند گریه بر حسین از آتش دوزخ نجاتمان میدهد . دوزخی که این روزها در آن میسوزیم و نایِ نالیدن نداریم. طالبان با پرچم اسلام به خانه های مردم بی پناه حمله میکنند و دختران افغان را به کنیزی میگیرند و فریاد الله اکبر سر میدهند. اول محرم؛ سال نو اعراب است و ما کاسه های داغ تر از آش؛ هنوز واقعه عاشورا اتفاق نیافتاده ؛ مشکی میپوشیم و بر سر و سینه هایمان میکوبیم !! چه بر سر ما آورده اند؟ آنقدر سرمان را به مشکلات مختلف اقتصادی و بیماری و خرافه های مذهبی و .....گرم کرده اند که یادمان رفته ما هم انسانیم و حق زندگی کردن( نمیگویم خوشی) داریم. گناه آن بیخوابی ها که مردم در خانه هایشان بخاطر صدای بلند میکروفون هیئتها متحمل میشوند و عذابی که آن رفتگر از جمع کردن زباله های هیئتها میکشد و هر کسی که به کرونا مبتلا میشود بر گردن من و توست که آن مراسم شرکت میکنیم. اگر عزیزی بعلت نداشتن هزینه های درمان بمیرد؛ سقفی فرو ریزد؛ کودکی گرسنه بخوابد...... در برابر هر لقمه غذای نذری که میخوریم مسئولیم. این روزها که غصه و ماتم از سر روی زندگیمان میچکد و ما کاری از دستمان بر نمیآید از هر طریق که میتوانیم امیدواری آرامش و شادمانی را به مردم هدیه دهیم حتی با یک لبخند از پشت ماسک ...... چون سرآمد دولت شبهای وصل بگذرد ایام هجران نیز هم آمین
در تلگرام بیشتر بخوانید
دیروز بعد از سالها به دیدنش رفتم. مانتو مشکی پوشیده بود و شال مشکی. کفشهای جلو باز با ناخنهای کوتاه و بلند که از او بعید بود. با اینکه هیچ آرایشی نداشت و تارهای سفید در لابلای موهایش خودنمایی میکرد، گذر زمان نتوانسته بود از زیباییش کم کند. کنارش نشستم. روبرویمان وسط حوضِ داخل میدان، فواره بلندی به آسمان آب میپاشید. نگاه هر دومان به فواره بود. پرسیدم: حالت خوبه؟ بی آنکه نگاهم کند گفت: خیلی پرسیدم: چه خبر؟ گفت: همونهایی که میدونی. از صبح تا غروب سرکار، غروب به بعد کارهای خونه و....تا شب. شب کتابم رو برمیدارم میرم تو تخت. به صفحه دوم نرسیده خوابم میبره. تو که خبرا رو داری چرا میپرسی؟ پرسیدم: هنوز یوگا میکنی؟ بی آنکه نگاهم کند پوزخندی زد و آه کشید پرسیدم: داستانی که داشتی مینوشتی تموم شد؟ اسم داستانت چی بود؟ آها....بالهایم کو؟ درسته ؟ نگاهش را از فواره برداشت و به من دوخت. چشمهایش گرد شده بود انگار اولین بار بود چنین چیزهایی را میشنید پرسیدم: هنوز دورهمی با آلاله و شبنم و شهربانو همون دوشنبه هاست؟ همانطور خیره به من مانده بود پرسیدم: راستی اون چه ماسکی بود به صورتت میزدی؟ میگفتی برای جوشهای سرسیاه خوبه چشمهایش را ریز کرد پرسیدم: هنوز صفحه تورهای مسافرتی رو با لذت میخونی؟ چشمهایش پر از اشک شد گفتم: یه شعر برام بخون اشکها قطره قطره از گوشه چشمش پایین آمد و زیر لب گفت: برو پرسیدم: حالت خوبه ؟ گفت: خیلی و دوباره به فواره خیره شد پرسیدم: چه خبر؟ با دست به کیسه های خرید مرغ و نان و میوه و ....که جلوی پایش بود اشاره کرد و گفت: اینا خیلی سنگینن، دستم درد گرفت. نشستم روی این نیمکت آب دهانش را قورت داد، اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد: وقت نداشتم به خودم فکر کنم. کاملا اتفاقی شد درسته که با این منِ خسته عجین شدم اما دلم برای منِ واقعی تنگ شده. همونی که اگه شبها آرزوهاش رو روی ورق نمینوشت خوابش نمیبرد چقدر دلم برای خودم تنگ شده.......
در تلگرام بیشتر بخوانید
هر روز دود ميخورم، خاك، غبار، سرب و گاهي هم هوا. روزها از پي هم ميگذشت تا من به اين خوردن عادت كردم، حتي به زمين خوردن و گول خوردن..... روزي هوا طوفاني شد. خاك و سرب در هم ميپيچيد. من ميدويدم، اما نميدانستم به كجا، فقط ميدويدم. تا اينكه به جايي رسيدم كه از آن هوا اثري نبود. نميدانستم كجايم. هوا پر بود از نقره. چشمهايم را بستم. نفس كشيدم. ريه هايم پر شد از نقره. قورتش دادم و دوباره نفس كشيدم، باز هم نقره....نقره....نقره.... آنقدر نفس كشيدم تا بدنم سنگين شد. چشمهايم را باز كردم. همه جا برق ميزد. صدايي مرا به خود آورد "ما همه كارگريم، از كوره اگر در برويم، نانمان آجر ميشود" فرياد زدم منهم از كوره در ميروم، گاهي، اما نانم آجر نشده.....ترس بدنم را لرزاند. نكند نان منهم آجر شده و من به خوردن آجر هم عادت كرده ام، مثل دود و غبار و خاك و سرب و زمين و حرص و حسرت و فريب و......باز نفس كشيدم، چشمهايم رابستم، بازهم نقره، نقره سيمگوني كه درونم را به من نشان ميداد. چه زيبا هستم! و چه جوان! بدون حتي يك تار سفيد مو! بازهم درون نقره ها را نگاه كردم، نقره هايي كه با هر نفس به درونم ميغلطيدند و آيينه ام ميشدند، چشمهايم را باز كردم، دوباره بين دود و غبار هميشگي بودم، نمي دانستم چگونه بايد به خانه....نه....به خانه نميخواستم برگردم، آن هوا را ميخواستم، از گوشه دهانم تكه اي نقره در آوردم، فروختمش. نميدانستم اينقدر گران است. از آن روز، روزهاي زيادي گذشته، هنوز از همان پول خرج ميكنم. عجب آنكه تمام نميشود. هنوز سنگينم از آنهمه نقره، پرم، زيبايم، جوانم، اكسير بود، ناميرايم كرد. گاهي نقره ها را از دهانم در مياورم، ميدهم به دشمن، به دوست، به قدر احتياجشان، به قدر فهمشان، به قدر عشقشان، به قدر دلشان. برميگردم ، دوباره ، چند باره، هزار باره، به آن نقره آباد، تا ريه هايم هميشه پر بماند تا جايي براي خاك و دود و حسرت نماند، تا نميرم ........
در تلگرام بیشتر بخوانید
آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرماید؟ یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید ولله که طبیب را طبیبی باید معلوم نیست که وقتی گوشی معاینه پزشکی را بر روی قلب ناهید خانم گذاشت چه حرفهایی شنید که چشمهایش خیس شد. گوشی را که برداشت گفت: برات آزمایش نوشتم . جوابش رو حتما بیار. فعلا این قرصهایی که نوشتم رو بخور درد دست و پات کمتر میشه -ناهید خانم که ۶۰ سال را رد کرده بود . نه تنها از شوهر زمین گیرش مراقبت میکرد بلکه با شستن فرش و پاک کردن سبزی و .....مخارج خانه را هم تامین میکرد- از زیر چادرش مدارک پزشکی را در آورد و روی میز دکتر گذاشت البته نه میز طبابت. میز پلاستیکی آبی رنگی که توسط خیرین خریداری شده و در مرکز نان و عشق برای برگزاری تمام کلاسها م مراسم از آن استفاده میشد و ادامه داد: مالِ شوهرمِ . بیچاره چند سالِ زمین گیر شده. از بس کیسه کیسه گچ گذاشت رو کولش و برد بالای ساختمون آخرم از داربست افتاد پایین . وقتی سرکار میرفت وضعمون خیلی خوب بود . خونه خریدیم . وسیله برقی آبمیوه گیری...سر مریضیش همه رو فروختم فقط موند همین خونه. خدا رحم کرد نفروختمش و الا الان گوشه خیابون بودیم آبرومون پیش عروس و دامادا میرفت.... دکتر که صورتش سرخ شده بود و به زحمت جلوی اشکهایش را گرفته بود مدارک پزشکی را ورق زد و گفت: برو آزمایش بده حتما. ممکنه روماتیسم باشه. مهمِ . جوابش رو بیار من ببینم ناهید خانم گفت: قرصهای شوهرم ۷۰ تومن میشه . هر ماه . دیگه به دوا درمون خودم نمیرسه دکتر گفت: برو آزمایش بده بگو موقع جواب دادن پولش رو میدم تا اون موقع خدا بزرگه ناهید خانم مدارک پزشکی شوهرش را از روی میز برداشت و از جایش بلند شد و گفت: پوشک بزرگسال نمیارید؟ دکتر دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد آرام گفت : میاریم ناهید خانم چادرش را روی مدارک انداخت و گفت: خدا خیرتون بده . ایشالا برید کربلا . میدونی چند سال دکتر نرفتم. کرایه ماشین تا مطبم نداشتم چه برسه به ویزیت خنده ی شیرینی کرد و ادامه داد: الانم نمیرما ....پول ندارم ....ولی دستت شفاست . زانوم بهتر شد .... خودت گیرِ مریضی نیافتی ...... و لنگان لنگان از در موسسه نان و عشق خارج شد ..
در تلگرام بیشتر بخوانید
چند گویی؟ چون غطا برداشتند کین نبودست آنکه میپنداشتند من به واسطه مدیریت گروهی که کارهای عام المنفعه انجام میدهیم، با اقشار مختلف جامعه در ارتباط نزدیک هستم. و بخاطر همراهی مسیرهای دور و کنار همدیگر بودن برای انجام کارها، با اخلاقها و منشهای این اقشار کم و بیش آشنا شده ام که البته نمیشود آنرا تعمیم به کل داد. در این اقشار هیچ گاه افراد معمم و یا خیلی مذهبی نبودند و من فکر میکردم که این گروه یا کمکی نمیکنند و یا اگر میکنند باید در بوق و کرنا اعلام شود که چنین کردیم و چنان. و ما یک گروه مردم نهاد هستیم که جایی نامی از کارهایمان برده نمیشود. یک روز از همین روزهای شیوع کرونا به واسطه یکی از دوستانم با گروهی آشنا شدم و با آنها برای ضدعفونی کردن خانه ها به نصیرآباد رفتیم تمام گروه به قول خودشان بچه هیئتی بودند و یک آخوند هم که حاجی صدایش میکردند همراهشان بود. من که اعتقادِ تمام و کمال به هیچ مذهبی ندارم و بیشتر به عقل خودم بسنده میکنم - این امر از پوشش ظاهریم هم پیداست - و به واسطه اینکه مجبورم از قوانین ایران که مطابق با عقیده قشر مذهبی هست پیروی کنم و تجربیاتی که داشته ام، همیشه نسبت به آنها یک بغض و حرص در دلم بود، خیلی تعجب کردم که آنها به نصیرآباد آمده اند آنهم بدون فیلمبردار و گزارشگر و پرچم و ..... در طی این ده دوازده سالی که وسایل اهدایی به مناطق محروم میبرم حتی یک عبا هم اهدا نشده و تعداد چادرها شاید به ۱۰ عدد باشد همیشه از خودم میپرسیدم یعنی خیرین چادر سر نمیکنند و عبا بر دوش نمی اندازند؟ القصه آن روز اتفاقاتی افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست بچه هیئتی ها به من که حجابم کاملا اجباری بود به چشم یک انسان نگاه کردند، نه یک زن وقتی با آنها حرف میزدم به چشمم نگاه میکردند، نه به در و دیوار . نگاهی مثل نگاهِ یک هم نوعم حرفهای من را که بعضی از قسمتهایش کاملا مغایر با اعتقاداتشان بود شنیدند و گارد نگرفتند و البته نظرشان را با احترام و به دور از تعصب گفتند وقتی خیابانها را ضد عفونی میکردند الله اکبر ....نگفتند در کمال خستگی لبخند از لبهایشان محو نشد. لبخندی که حتی در زیر ماسکهایشان هم قابل دیدن بود نمازشان را بدون دعای قبل و بعد خواندند تا کارها زودتر انجام شود انگشتر عقیق و تسبیح و ...نداشتند تا بهتر بتوانند جلوی آلودگی را بگیرند لبخند به لبهای مردم نشاندند نه اشک به چشمهایشان این فرشته ها به جای بال، بر دوششان بانکه های سنگین مواد ضدعفونی کننده انداخته بودند و بی هیچ ادعایی در کوچه و خیابانهایِ محله های محروم راه میرفتند تا به آنها یادآوری کنند که هنوز کسانی هستند که قلبشان برای آنها بطپد .... بعد از ساعتها کار، دم دمهای غروب یکی از آنها گفت: دیگه آذوقه تموم شده باید برگردیم آنها بالهایشان را درآوردند. سوار ماشنهایشان شدند و با یک دنیا دعا برای من و گروهمان، که بتوانیم در ادامه این راه پرتوان تر پیش برویم، "یاعلی" گفتند و رفتند.
در تلگرام بیشتر بخوانید
هر چه گوشم را تیز میکنم صدای دستفروشان را که فریاد میزدند بدو بدو حراجش کردم نمیشنوم نه از ماشین های قالیشویی که برای بردن و آوردن فرشها در تردد بودند خبری هست و نه از قالیچه و پتویی آویخته بر بندرخت و یا لبه دیوار هر روز شده است جمعه. مغازه ها تعطیل و خیابانها خلوت. بی هیچ رهگذری اشتیاقی برای آمدن نوروز نمانده. آمدن نوروزی که نشود به آغوش عزیزان رفت و عیدی گرفت و درآغوش گرفت و عیدی داد، اشتیاق بخواهد برای چه ؟ کرونا، این ویروس کوچک میکروسکوپی فقط جان آدمها را نشانه نگرفته که قلب همه مان را هدف قرار داده قلب من را که لذت دور هم بودنهایمان برایم عادی شده بود قلب مامان طوبی که از رفت و آمد و کارهای زیاد خانه خسته شده بود قلب مغازه دارها که همیشه از شلوغی قبل از عید گله داشتند قلب آقا فرشید سوپری محله که موقع تعطیل شدن مدارس، سر بچه ها داد میزد که جلوی مغازه اش نایستند قلب آقای پلیس که در ترافیک با عصبانیت به ماشینها نگاه میکرد قلب سوسن که وسواس دارد و از بوسیدن بیزار است حتی قلب مش سلمان کارگری که پله های ساختمان را تمیز میکرد و بلند بلند ناسزا میگفت ....... در پس تمام این غمهای غریب امیدی ست آرامش بخش که با هر جوانه در جانم میروید درختان بیخبر از هجوم این بیماری در تب و تاب سبزشدن و گل دادن هستند به خیالشان مانند هر سال اطرافشان پر میشود از قیل و قال آدمها از پنجره از لای در از پشت شیشه تلویزیون و یا موبایلتان به جوانه ها و گلها نگاه کنید و منتظر آمدن سالی پر از سلامتی و اتفاقهای خوش بمانید که در راه است تا جانتان را لبریز از عشق و شادی کند.
در تلگرام بیشتر بخوانید
امروز رفتیم خونه مش زهره، جات خالی مریم خانوم، یه شکم سیر گریه کردیم. روضه بود. دلمون وا شد. سبک شدیم والا ........ و این چقدر غم انگیز است که تنها راه باز شدن دلشان گریه کردن است. دو ماهِ محرم و صفر را مشکی میپوشند و دعا میکنند که خدا از فقر و بیماری نجاتشان بدهد. ۳۰ روز ماه رضان را روزه میگیرند، گاه بی سحری و افطار، تنها با یک شکم سیر گریه. سه دهه فاطمیه و ایام وفات و تشییع ها همچنان گریه میکنند و اشک میریزند، بی آنکه بدانند برای که و یا برای چه. تنها به امید باز شدن دلشان و عجیب انکه هر روز دلتنگتر میشوند و دلشان سنگین تر. از خندیدن خجالت میکشند، شعر خواندن بلد نیستند. رقص را حرام میدانند....خلاصه آنکه تنها راه اجابت دعایشان را گریه سردادن و ناله کردن میدانند و اشک و آه اما ما نان و عشقیها یادشان انداختیم که قرب الهی و لقای او تنها از راه شکرگزاری و تبسم محقق میشود. آن زمان که حنانه دختر معلول ۱۳ ساله دستش را در هوا میچرخاند و از ته دل میخندد یا آن زمان که یَمَن خانم چادر به کمر بر روی سینی میزند و میخواند و کِر میکشد یا زمانی که آقا مراد از وسط بیابانها به سمت ماشین می آید تا بسته یلداییش را بگیرد و میگوید: سال خوبی داشته باشین و غش غش میخندد یا زمانی که پیرمرد خم شده در سطل آشغال با دیدن دست پر از میوه شیرینی ما میگوید: ببر خونه، خودت بخور و لبخند میزند و یا زمانی که محبوب، دستکش کثیفش را در میآورد و دستهای کثیف تر از دستکشش را به شلوارش میمالد تا بسته شب یلدایش کثیف نشود و میخندد و میگوید: شب چله برای منم دعا کن ....... خدا لبخند میزند و گوش به زنگ مینشیند تا از دلِ آنهایی که این شادی را به دلهای محزون آنها آورده بشنود... پاداش خنداندنِ دیگران چیزی جز شادمانی و خندیدن نیست. از مهر شما و عاشقانه هایتان که تمامی ندارد و مثل باران بر دلهای بچه های محروم میبارد، در میانشان، شب یلدایی داشتیم وصف نشدنی ..... یلدا مبارک
در تلگرام بیشتر بخوانید
قسمت دوم- به مشهد رسیدیم، ابوالفضل با وجود اینکه خیلی خسته بود اما خوشحالی بیش از حدش مانع از نشستن و بازی نکردنش میشد. ماشین گرفتیم دو ساک کوچکمان را پشت ماشین گذاشتیم و به سمت هتل رفتیم. در راه عباس هر مسجدی را که میدید میگفت: مشهد مشهد ..... به هتل رسیدیم ، در آسانسور ، ابوالفضل دکمه های پیراهنش را باز کرد گفتم: چه کار میکنی ؟ گفت: باید برم حموم زیارت به در اتاق که رسیدیم پیراهنش را در آورد. اتاقمان یک تخت دونفره داشت و دوتا تخت یک نفره، که یک نفره ها بالا میرفت و به دیوار میچسبید. مادرش هنوز ساک را باز نکرده به حمام رفت و بچه ها را شست، لباسشان را تنشان کردم ، عباس در اتاق میچرخید و وسایل را نگاه میکرد، ابوالفضل روی تخت دراز کشید و همانجا خوابش برد ..... ما هم ساکمان را باز کردیم و استراحت کردیم ، ساعت پنج بود که با سروصدای ابوالفضل بیدار شدیم،رنگش پریده بود. به یک باره خون دماغ شد و تمام لباسش خونی شد. آنشب نتوانستیم به حرم برویم ، شام را در هتل خوردیم و بچه ها روی تخت دراز کشیدند. حرم نرفتیم اما کلی خیال بافی کردیم. عباس میگفت: فردا میریم مشهد .. مادرشان تمام مدت از من تشکر میکرد، به او گفتم: از من تشکر نکن خواهرم و یه عالمه مهربون دیگه خرج سفر رو دادن بچه ها خوابشان برد. منهم . نیمه های شب بیدار شدم . در دلم آشوب بود.مادرشان تختش را جمع کرده بود و سجاده اش را پهن. مشغول راز و نیاز و گریه بود گفتم: فاطمه جان بیا بخواب فردا بیدار نمیشی گفت: دارم برای خواهرت دعا میکنم، میگم خدایا آرزوی بچه ی من رو برآورده کرد ، آرزوی بچه هاش رو برآورده کن گفتم: خواهرم بچه نداره چادرش را از روی صورتش کنار زد و گفت: خدا بهش بده ، خدا بچه ی هر کسی رو که کمک ابوالفضل میکنه، چراغ دلش کنه فردا صبح بچه ها زودتر بیدار شده بودن، عباس سر یخچال بود و گفت: خاله پول نداری یخچال بزرگ بخری؟ ..... صبحانه را خوردیم ، آژانس گرفتیم و به حرم رفتیم، آنجا بعد از تفکیک بدنی وارد صحن امام رضا شدیم، ابوالفضل گوشه ی چادر و تمام قلب مرا گرفته بود و عباس دست مادرش را، ابوالفضل دست راستش را روی سینه اش گذاشت، حرم را نگاه کرد و به روی امام رضا خندید و بعد به من اشاره کرد که تو هم همین کار رابکن وارد حرم شدیم، خیلی شلوغ بود، همه در حال خواندن ادعیه و نماز و دعا بودن دل فاطمه را میدیدم که از داخل سینه اش پر میکشید من و بچه ها نشستیم، تا فاطمه برود زیارت. خانمی روبرویمان مشغول خواندن نماز بود. تا نمازش تمام شد آمد سمت من و گفت: اینجا نشین میخوام نماز بخونم گفتم: شما بخونید من کنارم گفت: نمیشه، ناخنهات لاک داره، نمازم خراب میشه گفتم: جماعت که نیست، لاکای من به نماز شما چه کار داره؟شما با چادر روی صورتت چطور لاکای سفید منو دیدی؟ نفرین کنان مهرش را برداشت و رفت. فاطمه برگشت و خوشحال گفت: دستم رسید به حرم خوشحالیش نگرانی شب قبل را از یادم برد، گفتم: زیارت قبول ابوالفضل گفت: پاشو حالا ما بریم من و ابوالفضل به سمت حرم رفتیم، خانمی که از خادمین خوش روی حرم بود گفت: این پسر بزرگه، باید بره مردونه آرام گفتم: مرد همراهمون نیست، بذار بریم نگاهی به ابوالفضل کرد و لبخند شیرینی زد و گفت: برید ،مواظبش باش و ما وارد جمع زائرین شدیم که همه با تمام قوا مراقب بودند که جایشان را از دست ندهند. دو دستم حایل بود تا ضربه ای به سرش نخورد، تقریبا سه ردیف مانده بود که به ضریح برسیم، گفتم : ابوالفضل بلندت کنم میتونی حرم رو بگیری؟ گفت: آره بلندش کردم و پرتش کردم به سمت ضریح، او هم دستش را به ضریح رساند ، زنها که ظاهرش را میدیدند کمی راه را باز میکردند، بالاخره پاهایش را روی شانه ام گذاشت و به ضریح چسبید، بعد از دقایقی سرم را بالا بردم تا ببینمش، صورتش را چسبانده بود به ضریح، نگاهش به آن داخل بود و زیر لب حرف میزد. زمان زیادی همانجا ماند. زنها دستشان را به لباسش میکشیدند .فکر میکنم یک ربع بعد گفت: خاله بیارم پایین ، آوردمش پایین و به زحمت از لا به لای زنها بیرون آمدیم ، خادم مهربان به رویمان لبخند زد، از جیبش کیسه کوچکی در آورد که داخلش نبات بود و به دست ابوالفضل داد و به من گفت: پس چادرت کو ؟ ابوالفضل را به اوسپردم و برای پیدا کردن چادرم رفتم . ساعتی بعد درهای حرم را بستند، نوای خوش اذان، همه جا را پر کرد، موذن داد میزد حی علی خیر العمل..... من کنار بچه ها نشستم تا فاطمه نمازش را به جماعت بخواند. ابوالفضل خیلی خسته شده بود، سرش را روی پایم گذاشت و دراز کشید گفتم: خاله اون بالا که بودی چی میگفتی؟ چشمهای خوشرنگش را بست و گفت: گفتم یا امام رضا، اگر نمیتونی شفام بدی عیب نداره، فقط یه کاری کن دیگه درد نگیره و خوابش برد تا من بتوانم چشمهایم را به دلم بسپارم و به این بغض لعنتی مجال جولان بدهم....... ادامه دارد
در تلگرام بیشتر بخوانید
قسمت سوم - بعد از نماز درها را باز کردند ،فاطمه و بچه ها در حیاط منتظر ماندند تا من کفشها را از کفشداری بگیرم. دستم را دراز کردم تا شماره ام را بدهم و کفشهارا بگیرم. خانمی محکم روی دستم کوبید و گفت: بترس از آتیش جهنم، بپوشون دستت رو خاک برسر حاج خانمی از آن طرف گفت: اینان که نمیذارن امام زمان بیاد کفشدار نگاه مهربانی به من کرد گفت: بفرمایید و کفشها را جلویم گذاشت. از حرم بیرون آمدیم ، ابوالفضل دوان دوان به سمت آبخوری رفت و با یک لیوان آب برگشت و گفت: مامان دیگه پام درد نمیکنه دوباره سوار آژانس شدیم ، پرسیدم: ناهار چی بخوریم. عباس گفت: پلو عروسی با جوجه ابوالفضل گفت: جیگر از راننده پرسیدم کجا بریم بهتره . عباس داد زد داهات، بریم خر سواری به پیشنهاد راننده به طرقبه رفتیم و ناهار خوردیم و بعد چال دره تا بچه ها کمی تفریح کنند . ابوالفضل کاملا سرحال بود و اصلا شکایت از درد و خستگی نمیکرد . صبح ها به حرم میرفتیم و بعد از نماز ظهر به بازار و گردش و اگر ابوالفضل سرحال بود دوباره به حرم، صفایی داشت شبهای حرم، وقتی همه جایش را فرش میکردند و چراغها روشن میشد.هر طرف را که نگاه میکردی یک نفر در حال نیایش بود و دورش پر از انرژی مثبت، شاید علت اینهمه موج آرامش در آنجا همین باشد، علتش هر چه بود نمیدانم اما من در تمام این سالها تنها وقتی که دویدن ابوالفضل را دیدم در آن حیاط بود. سه روز به سرعت باد گذشت، مسیج بانک هر ثانیه میآمد و من هر قدر میگفتم که دیگر نیازی نیست و پول بیشتر از اندازه لازم هست فایده نداشت، عاشقی ها گل میکرد و شکرانه ها واریز میشد. در تمام طول سفر، به جز شب اول حتی یک بار هم حال ابوالفضل بد نشد و تمام مدت در حال بازی بود.در راه بودیم که خواهرم خبر بارداریش را به من داد. وقتی برگشتیم به قدری پول جمع شده بود که مبلغ چهارو نیم میلیون تومان، مانده بود. همان هفته، پول را برای پیش خانه شان به صاحب خانه دادم و از شر تهدیدهایش راحت شدم. دیگر چه بگویم از سفر که لذت بخش ترین و عجیب ترین سفر زندگیم بود آنقدر عجیب که گاهی به واقعی بودنش شک میکنم . بعد از سفر مدارک پزشکی ابوالفضل را به دکتر دیگری نشان دادم ، همه را به جز جواب آخرین آزمایشش. دکتر گفت دوباره باید آزمایش شود ، آزمایشها انجام شد و نتیجه این بود که ابوالفضل برای عمل پیوند مغز استخوان آمادگی لازم را دارد. شوکه شده بودم. دوباره آزمایشها را پیش دکتر خودش بردم. دکترش که مرد بسیار متواضعی بود. تا مرا دید گفت: من با شما حرفی ندارم گفتم: فقط این آزمایش رو ببینید دستیارش آزمایش را از من گرفت و خواند. آرام حرفی به او زد. دکتر هم جواب آزمایش را خواند. به من نگاه کرد و گفت: برو برای پیوند وقت بگیر قلبم تاپ تاپ میکوبید. گفتم: چشم لبخندی زد و گفت: کار خودت رو کردی نمیدانستم این خبر را چگونه به فاطمه بدهم. شماره اش را گرفتم. فاطمه در حالی که داد میزد نکن بالام جان ، بذار ببینم کیه گفت: بله گفتم: سلام ، خوبی؟ ابوالفضل خوبه ؟ گفت: سلام، تویی؟ خوبی ؟ خداروشکر خوبه داره با عباس دعوا میکنه بی مقدمه گفتم: رفته بودم پیش دکتر ابوالفضل، جواب آزمایشا رو برده بودم، گفت میتونه پیوند بشه و نفس راحتی کشیدم، فاطمه گفت: یا امام رضای غریب....آخ بالام جان....ننه جان..... لبخندش، اشکش، لرزش دستهایش حتی از پشت تلفن هم قابل لمس بود . یک ماه در نوبت اتاق پیوند منتظر ماندیم. دکتر توضیح داد که باید یک ماه در قرنطینه بیمارستان بماند و بعد شش ماه در قرنطینه خانه. پروسه پیوند مغز استخوان انجام شد. یک ماه مادر و پسر در اتاقی استریل ماندند، ملاقات تنها از پشت شیشه و با تلفن بود، حتی سی دی های کارتونی هم که برایش میبردم اول استریل میکردند و بعد به اتاقش میبردند. روزهایی سخت برای خانواده شان و البته پر از امید. از صورت فاطمه فقط دو چشم مانده بود آنهم خیس و از قامت پدرش فقط استخوان، گویی او هم در قرنطینه مانده بود. پدرش بعد از شروع بیماری ابوالفضل افسردگی پیدا کرده بود که البته رو به بهبودی بود.در راهروی اتاقهای قرنطینه بیمارستان طبی کودکان، واقع در انتهای بلوار کشاورز تهران، کمتر کسی میتواند محکم قدم بردارد. پشت هر شیشه صورتی معصوم و دردمند بر روی تخت خوابیده و مادری مضطرب بال و پر میزند و دعا میکند. بالاخره یک ماه تمام شد ، ابوالفضل با ماسک و کلاه و عینک، به خانه منتقل شد. در طول این مدت، به دستور دکتر کف خانه شان سرامیک شد ، ملحفه های سفید روی پشتی ها و فرش را پوشاند وسایل استریل و جوشانده شدند، یک گاز پلوپز در حیاط گذاشتیم با یک قابلمه بزرگ، برای جوشاندن وسایلی که قرار بود به داخل خانه بروند. حتی عباس و پدر و مادرش هم باید رعایت شدید بهداشت را میکردند و مرتب دستهایشان را ضدعفونی میکردند، در واقع کل خانواده به جز پدر، در قرنطینه خانه بودند. ادامه دارد.........
در تلگرام بیشتر بخوانید
قسمت چهارم - شش ماه یک پسر بچه هفت ساله را در دوتا اتاق نگهداشتن، کار آسانی نبود،د هیچ کس نمیتوانست به خانه شان رفت و آمد کند. ملحفه ها هر روز تعویض و جوشانده میشد. هرچیزی که برایش میبردم ، از اسباب بازی تا سی دی های کارتون و... باید استریل میشد. هر بار، فقط از جلوی در میتوانستم ببینمش. میل در آغوش گرفتنش، سینه ام را چنگ میزد . حال ابوالفضل هر روز بهتر میشد. موها و ابروهایش در آمده بود. از در خانه ماندن شکایت میکرد. میگفت: تو بیا تو خونه، مگه دکتر نیستی؟ بیا بازی کنیم. محرم از راه رسید. هر روز فاطمه تلفن میکرد و میگفت: با ابوالفضل صحبت کن میخواد بره هیأت. از آسمان ، طبلی برایش فرستاده شد. آنرا استریل و به خانه شان بردم. فاطمه در را باز کرد و گفت: باهات قهره گفتم: ابوالفضل برات یه چیزی آوردم گفت: خداکنه تو و مامانم بمیرید تا من برم هیأت طبل را نشانش دادم، گل از گلش شکفت، به سمت در آمد و آنرا گرفت، همان موقع انداخت گردنش، میزد و میخواند: ای اهل حرم سید و سالار نیامد .......و راه میرفت، عباس هم پشت سرش طبل میزد، روضه شروع شده بود، فاطمه سینی شربت را آورد و بین عزاداران تقسیم کرد، منهم جلوی در محو این هیأت باشکوه سینه میزدم . عباس ریز ریز میخندید و گاهی هم قر میداد و ابوالفضل با مضراب طبل بر سرش میزد و من برای اولین بار در زندگیم از دیدن جمع عزادارن امام حسین غرق در لذت شدم ، لذتی که حلاوتش هنوز با من است .......جواب آزمایشها حاکی از بهبودی بیماری بود و فاطمه با تمام این سختیهایی که متحمل میشد، خنده از لبهایش محو نمیشد. بالاخره شش ماه هم تمام شد و حسرت بغل کردنش به پایان رسید. هر ماه آزمایش میشد. بعد از شش هفت ماه، یک بار من و فاطمه با هم به دکتر رفته بودیم تا آزمایشها را نشان دهیم، دکتر نگاهی به جوابها کرد، سرش را پایین انداخت و گفت: دیگه کاری نمیشه کرد، همه بدنش رو گرفته. عکس را نشان ما ، که مات مانده بودیم داد و گفت: اینجا و اینجا واینجاو.....غده در اومده و انگشتش را روی سر و گردن و لگن و زانو و آرنج و... حرکت داد. فاطمه هیچی نمیگفت، حتی گریه هم نمیکرد. گفتم: دکتر .....نگذاشت حرفم تمام شود، گفت: کاری از ما بر نمیاد، از خدا بخوایید و از جایش بلند شد. ما هم بلند شدیم، فاطمه به سمت در رفت . من آزمایشهارا گرفتم و به دنبالش بیرون رفتم. گفتم: تو فکر میکنی برای خدا درمان سرماخوردگی و سرطان فرق میکنه؟ زیر لب گفت: نه گفتم: خودش مارو آفریده، مریضیها هدیه ست از جانب خدا، شاید اینطوری میخواد ازتون محافظت کنه، شاید اگر حالش خوب بود میرفت تو کوچه بازی کنه یه ماشین میزد بهش و در جا مرفت. خدا که ظالم نیست، به کسی ظلم نمیکنه ....به حیاط بیمارستان رسیدیم، نگرانش بودم، نشستیم روی یک نیمکت، دستم را انداختم روی شانه اش، چادرش را رها کرد و گفت: باباش گفته، هر وقت آزمایشهاش بد بود به من نگو، سم بریز تو غذام و بغضش ترکید. دیگر درمانی روی ابوالفضل انجام نمیشد و عجیب آنکه هیچ جایی از بدنش هم درد نمیکرد و از اینکه مو هاش در آمده خیلی خوشحال بود. روزها از پی هم میگذشت و در او هیچ نشانه ای از بیماری نبود. ابوالفضل از اینکه سواد نداشت، شکایت میکرد و از طرفی هم دلش نمیخواست به مدرسه برود. میگفت: اونا بچه ن، من نمیرم تو کلاسشون مدرسه هم او را قبول نکرد و دکتر هم میگفت در جمع نباشد بهتر است، ممکن است از بچه ها بیماری بگیرد. قرار شد معلمی به خانه شان برود و به او به صورت خصوصی درس بدهد. روحیه اش عالی بود و وقتی توانست حروف را به صورت تک تک بخواند، غش غش میخندید. خیلی زود غده گردنش بزرگ شد، به داخل دهانش فشار آورد طوری که نمیتوانست غذا بخورد، به مطب دکترش رفتم. تا مرا دید گفت: شما خیلی خودخواهی، به خاطر خودت که این بچه رو دوست داری نمیذاری راحت بشه، رگهاش خشک شده، دارو رو جذب نمیکنه، چرا نمیفهمی گفتم: اگر کاری نکنید از گرسنگی میمیره. قرار شد دوباره در بیمارستان بستری شود. غده نه به صورت کامل اما به اندازه ای که بتواند غذا بخورد کوچک شد. وقتی در خانه بودیم از من پرسید: خاله مردن چه جوریه؟ اول خداراشکر کردم که فاطمه در حیاط بود و بعد گفتم: مثل سوار شدن روی قایقه، که به جای اینکه روی آب راه بره روی نور راه میره گفت: مثل اون ابرا که از هواپیما دیدیم ، مثلا قایق روی اونا باشه ؟ گفتم: آره فقط پر نور تر گفت: آخه من تو نور نمیتونم ببینم، باید عینک دودی بزنم. همان موقع فاطمه آمد و من شروع به حرف زدن با او کردم تا ابوالفضل ادامه ندهد. ما با هم حرف میزدیم که دیدم ابوالفضل عینک آفتابی مرا به چشمش زده و در اتاق راه می رود و دستهایش را تکان تکان میدهد و میگوید: همه سوار شید من دارم با قایق میرم، عباس دوید پشتش، فاطمه، از همه جا بیخبر داد زد ، نکن بالام جان نکن ..... ادامه دارد
در تلگرام بیشتر بخوانید
قسمت پنجم- الان نزدیک به چهار سال از زمانی که دکتر ابوالفضل را جواب کرد، گذشته است و او هنوز زنده است. معلمش هفته ای چهار بار به خانه شان میرود و او الان میتواند کتاب بخواند، قایق را فراموش کرده و رویای خلبانی را در سر میپروراند. به تازگی به توصیه یکی از مهربانانی که از جانب خدا به کمکمان آمده به دکتر گیاهی میرود. ورم دهانش کمتر شده و رنگ و رویش باز شده و شوق زندگی در وجودش ریشه دوانده، حتی در لابه لای غده های سرطانی او محتاج انرژی مثبتی هست که هر کدام از شما، برایش با عشق میفرستید دستهای توپول و سیاهش برای به آغوش کشیدن معجزه باز است . درسش را میخواند، بازی میکند، با عباس دعوا میکند و در آغوش فاطمه میخوابد. میخواهم تا زمان خلبان شدن ابوالفضل قسمت پایانی قایق نور را ننویسم. بعد از این بازهم گزارشهایی از زندگیش خواهم نوشت. این داستان واقعی بود. از همان جا که رسد درد ، همان جا، دواست ...... حضرت مولانا
در تلگرام بیشتر بخوانید
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود. فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد. بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد. بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره. بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد. شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد. وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.
در تلگرام بیشتر بخوانید
اینجا چقدر سرد است,لباسهایم آنقدر گران نیست که باد اینهمه تقلا برای بردنش میکند, بهتر است به داخل بروم, به کنار پله ها, همان جایی که ماهیها بیخبر از سرما بازی میکنند "از این طرف سوار شید" دیگر مجال رفتن به داخل نیست. مینشینیم. ماشین خیابانها و کوچه ها را بدون هیچ دقتی میرود. من مطمئنم اگر راننده ای هم فرمان آن را نچرخاند خودش خوب میداند از کدام کوچه بپیچد و از کدام پل بالا برود, تا به حال حسرت این را نخورده بودم که کاش یک ماشین بودم,که امروز خوردم, عاقبت هم به دیواری چسبید و از آن پیاده شدیم.همان باد اینجا هم می وزید, عصبانی تر, آنقدر که خاک را از زمین بلند میکرد و مشت مشت به اطراف می پاشید. "در بازه بفرما تو " وارد حیاط شدیم, بچه ها مشغول تاب بازی بودند, پشت سرشان, بوته های رز, پر از گلهای سفید بود, به یک گام وارد بهار شده بودیم. اثری از باد و سرما نبود, نمیدانم گرمای سیگار لای انگشت مادر مهربانو بود یا لبخند دهان بی دندان مادر ابوالفضل, شاید هم سرما با دیدن اینهمه لباس آستین کوتاه و آستین بلند برتن سروش, جرات آمدن به این حیاط را ندارد, هر چه هست داخل این سرا بهار است. "این طبقه هنوز نیمه کاره ست, پول کم داریم, فقط پایین رو درست کردیم, اینجا قراره بشه شیرخوارگاه, اینجا خوابگاه دانشجوها, اینجا هم مددکاری, اگر درستش کنیم میشه خونه دخترای خدا " نفس عمیقی کشیدم, بوی آبگوشت می آمد, یکی از دختران خدا غذا میپخت, زیر لب گفتم:مبارک باشه, درست شد..... از پله ها پایین آمدیم, بادبادکی در حیاط بود, سرش در زمستان آن بالا و نخش در دستهای مادر مهربانو, به خودم که آمدم مهربانو در آغوشم بود, زنی که نامش را نمیدانم و یک پایش میلنگید خندید و گفت:مامان درون کودکش گل کرده, مهربانو خندید, شاید به این جمله جدید, منهم خندیدم, اما نه به این جمله "تا نیم ساعت دیگه میریم" ما که تازه آمده ایم, باید برویم؟ به کجا؟ آن بیرون زمستان است, باد می آید, چرا سرا را با بهار و رز سفید و مهربانو و ابوالفضل و بادبادک بگذاریم و به زمستان برویم.... "هرکس باید یه گوشه کارو بگیره تا اینها راحت این دوره رو طی کنن, من نمیگم تو چیکارکن, اومدی, خودت همه چیزو دیدی, خودت بگو جات کجاست, کجا وامیایستی و کمک میکنی....." بیرون از سرا زمستان است, باد سردی هم می آید, اما لباسهای من گرم است, میتوانم جای خالی را پیدا کنم.....
در تلگرام بیشتر بخوانید
هر چه گوشم را تیز میکنم صدای دستفروشان را که فریاد میزدند بدو بدو حراجش کردم نمیشنوم نه از ماشین های قالیشویی که برای بردن و آوردن فرشها در تردد بودند خبری هست و نه از قالیچه و پتویی آویخته بر بندرخت و یا لبه دیوار هر روز شده است جمعه. مغازه ها تعطیل و خیابانها خلوت. بی هیچ رهگذری اشتیاقی برای آمدن نوروز نمانده. آمدن نوروزی که نشود به آغوش عزیزان رفت و عیدی گرفت و درآغوش گرفت و عیدی داد، اشتیاق بخواهد برای چه ؟ کرونا، این ویروس کوچک میکروسکوپی فقط جان آدمها را نشانه نگرفته که قلب همه مان را هدف قرار داده قلب من را که لذت دور هم بودنهایمان برایم عادی شده بود قلب مامان طوبی که از رفت و آمد و کارهای زیاد خانه خسته شده بود قلب مغازه دارها که همیشه از شلوغی قبل از عید گله داشتند قلب آقا فرشید سوپری محله که موقع تعطیل شدن مدارس، سر بچه ها داد میزد که جلوی مغازه اش نایستند قلب آقای پلیس که در ترافیک با عصبانیت به ماشینها نگاه میکرد قلب سوسن که وسواس دارد و از بوسیدن بیزار است حتی قلب مش سلمان کارگری که پله های ساختمان را تمیز میکرد و بلند بلند ناسزا میگفت ....... در پس تمام این غمهای غریب امیدی ست آرامش بخش که با هر جوانه در جانم میروید درختان بیخبر از هجوم این بیماری در تب و تاب سبزشدن و گل دادن هستند به خیالشان مانند هر سال اطرافشان پر میشود از قیل و قال آدمها از پنجره از لای در از پشت شیشه تلویزیون و یا موبایلتان به جوانه ها و گلها نگاه کنید و منتظر آمدن سالی پر از سلامتی و اتفاقهای خوش بمانید که در راه است تا جانتان را لبریز از عشق و شادی کند.
در تلگرام بیشتر بخوانید
از هر طرف هزار تیر دعا کرده ام روان باشد کزآن میانه یکی کارگر شود ۹فروردین ۱۳۹۹ امروز با همراهی یک گروه، برای ضدعفونی کردن محله های محروم، راهی نصیرآباد شدم. مطمئن هستم که تعداد زیادی از شما دلتان میخواست که آنجا باشید اما بعلت شیوع کرونا و شرایط منع تردد به تنهایی رفتم. با اینکه متاسفانه چند خانواده درگیر کرونا بودند اما انگار گذر زمان و نا آگاهی، ترس از این ماجرا را از بین برده بود دوباره خیابانها شلوغ و مردم در رفت و آمد بودند. معمولا هر اتفاق ناگواری که در جامعه می افتد، قشر ضعیف بیشترین آسیب را میبینند. در نصیرآباد هم که اکثر خانواده ها یا بی سرپرست هستند و یا بد سرپرست، فقر بیشتر از همیشه بیداد میکرد. به هر خانه که وارد میشدیم با چشمانی پر از اشک لبخند میزدند و میگفتند: بذار بمیریم مریم خانوم، همه راحت میشن کی مارو یادشه نون خور اضافی میخواین؟....... و بعد زیر لب دعاهایی میخواندند و به ما فوت میکردند و میگفتند: کرونا ما بگیریم شما نگیرین .... ارزاقی که قبل از عید پخش کرده بودیم رو به اتمام بود و از هر کس میپرسیدم چه خبر؟ تنها خبری که داشت: یه مشت برنج تو خونه نیست کسی نون نذر نکرده؟ روغن تموم شده..... و اینها تازه خبرهای خوش بود که کم و بیش از پولهایی که داده بودید تهیه کردم. خبرهای دیگر اینکه: صابخونه گفته اردیبهشت باید پا شید اونطرف نرو چاه فروکش کرده اینا اثاثهای مهوشِ. شوهرش رفته زندان. صابخونه هم بیرونش کرده. خیر نبینه راسته میخوان دارو رو گرون کنن؟ این ماه بچه به دنیا میاد. هنوز یه دست لباسم براش نگرفتم. تو وسایلایی که آوردی لباس پاره هست؟ براش چند تا کهنه درست کنم حداقل نوبت وام من نشد؟ هیچی نمیتونم بخورم. دندون درد امانم رو بریده تورو به جدت قسم یادت نره پول آزمایشا و بستری رو بدی ........ و خبر نداشتند که جد من و آنها شماهایید که اینگونه برایشان دل میسوزانید و به دنبال حل مشکلاتشان هستید. خلاصه آنکه به همراهی این فرشتگان که به جای بال بانکه های الکل و مواد ضدعفونی کننده بر دوش داشتند، دوباره به آنها یادآوری کردیم که هنوز قلبهایی هستند که برایتان میطپد و در این روزهای سخت که هر کس به زحمت میتواند از پس احتیاجات خانواده خودش بربیاید نانشان را با شما تقسیم میکنند. بلا از وجود نازنینان دور
در تلگرام بیشتر بخوانید
از روی صندلی بلند شد. پشتش را به من کرد، دستش را روی قسمتی از کمرش گذاشت و گفت: اینجارو دست بزن، ببین چه قلمبه شده دستم را روی کمرش کشیدم به اندازه یک توپ تنیس بالا آمده بود. پرسیدم: درد داره؟ همانطور که چادرش را مرتب میکرد و روی صندلی مینشست خندید و گفت: نه خداروشکر اصلا درد نمیکنه . از بس حاجی رو بلند و کوتاه کردم اینطوری شده. اون بیچاره مرد زحمت کشی بود.خداروشکر حالش که خوب بود کار کرد خونه خریدیم. ۸ سال پیش سکته کرد. از اون موقع به بعد زمینگیر شده چادرش را روی دهان بی دندانش گرفت خندید و ادامه داد: ماشالا سنگینم هست. فقط خودم میتونم تکونش بدم. دخترام میگن کم بهش غذا بده لاغر بشه. من نمیتونم پرسیدم: خرج خونه رو از کجا میاری؟ گفت: خدا میرسونه دختر جون ، کُرک و پشم باز میکنم . هر دو ماه صد تومانی میشه. قبلا که حاجی تا توالت میتونست بره، من میرفتم تهران . تو خونه ها کار میکردم. وضعمون خوب بود. الان نمیشه . میترسم بذارمش پیشِ بچه ها . صدای عروس و دومادا در بیاد. ولی همسایه ها پتو و فرش داشته باشن میرم میشورم ....بیست تومن . سی تومن میگیرم .... من مانده بودم در برابر اینهمه قدرت و از خودگذشتگی چه بگویم؟ مگر میشود به چنین زنهایی که یک تنه بار زندگی را به دوش میکشند و همیشه لبخند میزنند و خدارا شکر میکنند، کمک کرد؟ کیسه مواد غذایی و عاشقانه های نقدی شمارا به او دادم و گفتم: تو مایه ی افتخار تمام زنهای دنیایی تنت سلامت
در تلگرام بیشتر بخوانید
سقفی میسازیم به وسعت دلمان بی دیوار چای عاشقی مان دم و سفره نان و عشقمان همیشه پهن نزدیک به ۱۲ سال است که در نصیرآباد-از مناطق محروم حومه تهران- با حمایتهای بی پایان و بیدریغ شما فعالیتهای عام المنفعه انجام میدهم که شامل: برگزاری کلاسهای آموزشی در تمام زمینه ها و برای همه سنین پخش وسایل اهدایی نو و دست دوم اعطای وام قرض الحسنه برگزاری جلسات مشاوره روانشناسی پرداخت هزینه های درمان-اجاره و رهن-تحصیل کمک به اشتغال زایی و کارآفرینی تهیه جهیزیه و سیسمونی استخدام کارمند جهت انجام این امور از بین خانواده های نصیرآباد و پرداخت حقوق به آنها و ............ در حال حاضر تمامی این کارها در یک مغازه چهل متری اجاره ای انجام میشود که البته بخاطر کوچکی و جابجایی هر ساله مشکلات زیادی داریم. برآن شدم تا با کمک شما خانه ای در نصیرآباد خریداری کنیم تا بتوانیم این خدمات را با کیفیت بیشتری انجام دهیم. تمامی سندهای نصیرآباد اوقافی هستند. هر کس بخواهد میتواند به میزان پولی که هدیه میدهد سند را به نام خودش بزند به امید خدا بعد از ثبت سند به نام خریداران، با یک توافق و معرفی نماینده ملک در اداره اوقاف ملک را وقف میکنیم که این علاوه بر ارامش خیال بانیان باعث میشود از خدمات سازمان اوقاف هم برخوردار شویم. تا ابد، انرژیِ هر کار مثبتی که در آن ملک انجام شود، در زندگیتان جاری خواهد بود.
در تلگرام بیشتر بخوانید
ای عشق، دو عالم ز رخت مست و خرابند.... در دومین روز که به همت شما نان و عشقی ها در دفتر جدید واقع در منطقه محروم نصیرآباد مستقر شدیم اتفاقهای مهم و امیدوارکننده بسیاری افتاد که انرژی آن در زندگی تک تک شما که برای راه اندازی آنجا هزینه کردید هزینه خواهد شد دکتر علیرضا مرتضوی برای خانواده ها کلاس خودشناسی برگزار کردند و دل تنها و خسته شان را جلا دادند برایشان از عشق گفتند و از نعمات بی پایانی که شاید فراموش شده بود استاد نصری با بچه ها کلاس نمایش خلاق را شروع کردند در ابتدا بچه ها هاج و واج نگاهش میکردند اما خیلی زود محرومیت هایی که دیده بودند را فراموش کردند و با بال استاد در دنیای پر زرق و برق خیال پرواز کردند و بی آنکه بدانند آموزش دیدند جناب راد از باغ صفایش سبد سبد میوه برای مهمانها فرستاد و دستهای آنها را در از برکت کرد خلاصه آنکه هر نفس آواز عشق میرسید از چپ و راست خدا را به خاطر وجود تک تک شما شکر میکنم
در تلگرام بیشتر بخوانید
ای اصل اصل دلبری امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل میبری وز سر چه خوش سر میکشی با دست راست انگشتهای دست چپش را میفشرد پشتش به دیوار بود اما به آن تکیه نداده بود چشم از جورابهای راه راه سفید و قرمزش بر نمیداشت مِن مِن کنان گفت: بهترین خاطره م؟ خاطره ی خوش؟ باشه ...میشه اول بدترین خاطره م رو بگم ؟ منتظر جواب من نماند و ادامه داد: بابام ....میشناسیدش؟ یه وقت بهش نگید...مامانمو بسته بود به صندلی . با لگد میزدش . محکما . موهاشو میکشید . من جیغ میکشیدم . یهو یه گلدون برداشت جلوی صورت من برد بالا. گفت اگر جرئت داری جیغ بکش ..... بعد زیر انگشت شصت دست راستش را نشانم داد و گفت: اینجا رو ببین. هنوز جای دندونام نرفته وقتی خسته شد پایپش رو برداشت همونجا پایین صندلی مامانم نشست و دوباره مواد کشید بلند شد به من گفت سرتو میبرم و از خونه رفت بعدش من رفتم مامانمو با صندلی بغل کردم همانطور که سنگینی اش را از این پا به آن پا می انداخت نگاهش را از روی جوراب راه راه سفید و قرمزش برداشت و به چشمهای من دوخت و گفت: به کسی نگی ... و اشکهایش سرازیر شد ..... از آن روز ده سال گذشته اکنون با حمایتهای بیدریغ و بی پایان شما آن دختر رنجدیده و تا امید به خانمی درسخوان و پر از انگیزه برای موفق شدن، تبدیل شده که خاطرات خوش بسیاری دارد و اشعاری میسراید شنیدنی و دلتان پر نور که زندگی این دختر را از فلاکت نجات دادید ....
در تلگرام بیشتر بخوانید
این وقت صبح در این هوای آلوده و سرد بعد از اخبار ناگوار صبحگاهی اینهمه چه چه و جیک جیک برای چیست؟ سرمست و پر از شور و اشتیاق از این شاخه به آن شاخه میپری و میخوانی کلمه به کلمه ات را میفهمم پنجره را به طمع شنیدن صدایت باز میکنم قبل از هوای سرد پیش از غبار و آلودگی تو با سخاوت صدایت را به اتاقم هول دادی میگویم: از این شهر کوچ کن. برو به کوه و دشت. جایی که نه از دود خبری باشد و نه از صدای بوق ماشینها . این مردمِ گرفتار حتی سرشان را بالا نمیکنند تا تو را ببینند ....از اینجا برو میگویی: چه چه خجالت میکشم میگویم: این دریا را در کجای آن دل کوچکت جا داده ای؟ نوکت را رو به آسمان میبری و چنان غوغایی میکنی که قلبم پر از امید میشود . پر از شوق پرواز. پر از پرنده چشمهایم را میبندم و میگویم: بخوان کوچک جان حتی اگر هیچکس صدایت را نشنود و نبیندت تو بخوان که خوش میخوانی
در تلگرام بیشتر بخوانید
امسال روز مرد یک عالمه پیام تبریک داشتم مثل: تو از هر مردی که میشناسم مردتری هزار تا مرد به پات نمیرسن با این کمکهایی که به مردم میکنی آبروی هر چی مرد رو خریدی .....روزت مبارک درسته که هیچکدوم قصد آزار و یا طعنه زدن به من رو نداشتن و با تمام مهرشون این پیامها رو فرستاده بودن اما خیلی غم انگیز بود که میدیدم هنوز هم در جامعه؛ معیار قدرت و بزرگی و شرافت مرد بودن هست. بعد از تشکر کردن به اونهایی که آقا بودن گفتم: آیا شما دوست دارین من روز زن رو به شما تبریک بگم و یا شیرزن خطابتون کنم؟ اگر از نظر شما قوی هستم خیلی خوشحالم اما به هیچوجه حاضر نیستم در جایگاه یک مرد قرار بگیرم و به اونهایی که خانم بودن گفتم من و شما یک زنیم و هیچ لزومی نداره برای نشون دادن قدرت و شرافتمون به مردها نسبت داده بشیم. هیچ برتری و ارجحیتی نیست حرف ِ اینِ که هر کدوم در جایگاه خودمون میتونیم قدرتمند و شرافتمند و بزرگوار باشیم ما که در خلقت و جنسیت خودمون دخیل نبودیم پس چیزی برای افتخار وجود نداره ..... خلاصه اینطوری شد که دیگه روز زن رو هم هیچ کس بهم تبریک نگفت...
در تلگرام بیشتر بخوانید
در سالی که گذشت یکبار دیگر عاشقی را در کنار شما تجربه کردم و از شما آموختم. در دو اتاق دفتر نصیرآباد و با شرایط نامساعد و راهِ دور درس عشق دادید و به بچه ها ثابت کردید که فراموش شده نیستند و در همان دو اتاق کوچک معاینه کردید و نسخه نوشتید و مشاوره روانشناسی دادید تا ره و رسم انسان دوستی و عشق ورزی را زنده نگه دارید نسخه هنوز مُهر نخورده بود که هزینه اش را پرداختید یک روز پدرزن و مادرزن شدید در حالیکه خیلی از شما حامیان کم سن تر از عروس بودید یک روز پول پیش خانه و اجاره مغازه کسی را دادید که حتی نامش را هم نمیدانستید برنامه های فرهنگی برای بچه هایی هماهنگ کردید که خیلی از آنها اولین بار بود که به تهران آمده بودند چه رسد به تئاتر و سینما و پارک ....و شُدید موضوع انشا ( یک خاطره خوش بنویسید ) آینه را به دیوار آجری دفتر آویزان کردید و شانه و قیچی به دست موهای پسرهایم را آراستید در فضاهای مجازی و واقعی برای گروه تان ( نان و عشق ) تبلیغ کردید نمیدانم در خانه خودتان سفره یلدا چیدید یا نه اما خوب میدانم برای پر شدن سفره یلدایی این مردم نا امید چه کردید از کدامش بگویم؟ از پرداخت هزینه کَمپ ترک اعتیاد و حمایت خانواده هایشان ، فرستادن میوه های باغتان ، خرید چرخ دستی برای دستفروشها.....یا فرستادن نذری برای کارتن خوابها و قربانی و فرستادن لوازم تحریر و منزل ...... آنچه بخشیدید متعلق به شماست نه آنچه اکنون در بر دارید و شما نان و عشقیها چقدر ثروتمندید نمیدانید چه لذتی دارد وقتی با حمایتهای شما یک خانواده روی پای خودش می ایستد و از تحت پوششی در میآید و یا وقتی بچه های تحت پوشش که با حمایتهای عاشقانه شما راه درست را پیدا کرده اند و برای کمک و تدریس به دفتر میآیند دکتر بنیامین ، پسر دوساله ام که مشکل مغزی دارد میگفت: بیماری رو بهبود است و این توجیه پزشکی ندارد دکتر ساغر دختر یازده ساله ام میگفت : نمیدانم علت درآمدن موهای سر و مژه ی اش چیست . این نوع ریزش مو بر اثر استرس به این راحتی ها درمان نمیشود .... مگر معجزه جز این است ؟ دعاهای پر مهرتان از یک طرف و حمایتهای مالیتان از طرف دیگر عجب این روزگارِ ناخوش را خوش کرده هر لحظه و هر روز میشنوم به هیچ کس نمیشود اعتماد کرد ....مردم بد شده اند .... من چه خوشبختم که در جمع شما خوبانی هستم که به من اعتماد دارید تا بتوانم سعادت خدمتگذاری به این مردم را داشته باشم . به خاطر وجود پر مهرتان خدا را شاکرم و از اینکه در جمع شما هستم به خودم میبالم . راهتان هموار و مانا تشکر کاملا شخصی از خانم مرادی عزیز که در هر ساعت از روز با همان لبخند همیشگی شان اهدایی های شما را تحویل و به دفتر نصیرآباد ارسال کردند از خانم کلاهی که صبورانه زحمت هماهنگی اساتید و پزشکان را کشیدند از خانم بشیر که همیشه تمام قد و از ته قلب برای بهتر شدن اوضاع مالی و روحی بچه ها کنارم بودند از آقای سجادی که خستگی ناپذیر برای خرید وسایل مورد نیاز خانواده ها زحمت کشیدند
در تلگرام بیشتر بخوانید
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی سال ۱۴۰۱ عجب روزهایی به ما گذشت ، روزهایی پر از خشم و درد و خبرهایی که تحملش کار هر کسی نبود. اوضاع مردم سرزمینم از لحاظ اقتصادی و روحی و جسمی ، هر روز بدتر میشد ، همه اقشار زیر فشار بودند و معلوم است که اوضاع قشر کم برخوردار ، چندین برابر بد و بدتر میشد و عجب آنکه عاشقانه های بی دریغ شما ، هر روز بیشتر و بیشتر میشد. تجربه اش را داشته ام. میشناسمتان. از زمان کرونا و زلزله و سیل و .... هیچ چیز نتوانست در برابر عشق بی حد و حصر وجودتان ، قد علم کند و من به پشتوانه ی همین عشق ، معجزه ها به چشم دیدم. در سرما و گرما برای تدریس و مداوا و دادن مشاوره روانشناسی به دفتر نصیرآباد آمدید و آیه عشق خواندید. یک روز از نان و عشق فیلم ساختید و به جای گرفتن هزینه اش حامی بچه ها شدید تا عاشقی را ترویج دهید. روز دیگر ، آقا حبیب الله و آقا داوود را از زندان به آغوش خانواده هایشان برگرداندید. هزینه ی درمان و تحصیل و رهن و اجاره خانه و حتی باشگاه را پرداخت کردید. پدر زن و مادر زن شدید و به دخترانتان جهیزیه و سیسمونی دادید. یک روز قربانی کردید و نذری دادید ، حتی به کارتن خوابها و کودکان کار و .... میوه های باغتان را به دفتر فرستادید. با درد طاها جانم که با ایدز به دنیا آمده ، گریستید و با خنده مائده جانم بعد از درمان اگزمای شدیدش ، خندیدید. بساط اردو و شادمانی بچه ها را فراهم کردید .... کدامش را بگویم ؟ برآورده کردن آروزی این بچه های بدون پشتوانه را یا خرید کارِ دستِ خانمهای سرپرست خانواده آنهم به چندین برابر قیمت! کجایند آنهایی که دم از بدی مردم میزنند؟ بیایند و ببینند که شماها، چه زیبا، واژهی عشق را معنا کرده اید. میبخشید بدون آنکه کسی از شما تشکر کند. معامله تان با حضرت دوست است و چشم امیدتان به کرم و قدرتش، " باور دارید که مالک ابدیِ آنچه بخشیده اید، هستید نه آنچه دارید " از اینکه به من اعتماد دارید و عاشقانه هایتان را به من میسپارید صمیمانه سپاسگزارم و به عهدم با خدا ، برای امانتداری و کمک به مردم ، تا پایِ جان ، پایبندم. اگر گاهی وقفه ای در انجام وظایفم افتاده با همان دلِ مهربانتان مرا ببخشید. دوستتان دارم و به دوستی با شما افتخار میکنم. عزیزان همیشه همراهم سال نو مبارک تشکر شخصی از : استاد مرجان کشاورزی عزیزم ، که بعلاوه تهیه لوازم های مورد نیاز بچه ها ، زحمت دریافت و ارسال اهدایی های شما به دفتر نصیرآباد را میکشد، با لبخند دلنشینی که حتی از پشت تلفن هم قابل روئیت است. سایه جان کلاهی ، که در میان اینهمه غوغا و مشغله همیشه برای هماهنگی کلاسها وقت دارد و من هر چه صبر کردم تا گله ای از او بشنوم بی نتیجه بود. طاهره جان بشیر ، که وقتی حرفِ بچه ها به میان می آید ، خستگی را از یاد میبرد و تمام قد کنارشان میماند. مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
در تلگرام بیشتر بخوانید
خیلی وقت است که ننوشته ام حتی دلم برای نوشتن تنگ هم، نشده پیشترها ، قلم و کاغذ من را به سوی خود میکشیدند. این روزها آنقدر سرم شلوغ است که وقت برای انجام کارهایم ندارم چه برسد به نوشتن شاید اینهم از اثرات بالا رفتن سنم است مثل موهای سفید لابه لای ابروانم خدا بیامرز پدرم میگفت : تا وقتی "عشق" تو نوشته هات باشه، یعنی هنوز جوونی مثل من .... کاش از او پرسیده بودم اگر نتوانم بنویسم چه معنی دارد با خودم فکر میکنم آخرین بار که دست به قلم برده ام ، کی بود؟ آنقدر دور که نمیتوانم به یاد بیاورمش . پس همان است، همان چیزی که احساس میکنم از زندگیم کم شده. جای خالی نوشتن و جای خالی ها چه آزار دهنده اند مثل جای خالی بابا جای خالی بابا خیلی بزرگِ مثل خودِ بابا ، مثل دستهایش، مثل شکمش ، مثل قلبش آنقدر بزرگ که با هیچ چیز پر نمیشود، حتی با یادش اگر من مُرده بودم، تا حالا بابا صد تا شعر برایم گفته بود، شعرهایی که مطمئنم نمیتوانست تا آخرش بخواند، مثل شعرهایی که برای مادربزرگ مینوشت و همیشه وسط خواندنش میگریست. آها.... دارد یک چیزهایی دستگیرم میشود، آخرین نوشته ام یک و سال و اندی پیش بود، وقتی در راه بیمارستان، در حال رانندگی برای بابا خواندمش او در حالیکه مثل همیشه تظاهر به خوب بودن حالش میکرد به اتوبان زل زده بود و گوش میکرد بعد خندید و گفت: پدرسوخته این جملات رو از کجا میاری؟ ..... جمله ی اولت رو حذف کن که خواننده به فکر بره....کلمه کاش رو پاک کن به جاش بذار اگر ...... حقا که دختر خودمی .... دلم میخواهد باز هم بنویسم به طمع اینکه هر کس نوشته ام را بخواند بگوید : حقا که دختر احمد مظفری هستی تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده ست به تو به تو اصرار نکرده ست فرایندش را
در تلگرام بیشتر بخوانید
تو میتوانی بوی پائیز را توصیف کنی؟ مثلاً بگویی........ حق داری نتوانی آخر شمیم ها که قابل وصف نیستند نهایتا میشود گفت بوی خوب یا بوی بد اما هر چه هست بوی پائیز امسال با پارسال فرق میکند شبیه به بوی پائیزهای بچگی ست سی سال پیش چهل سال پیش همانی که میگفتند بوی عاشقی ست نفس که میکشم بوی برگهای خیس درخت مو وسط حیاط می آید که پدر شاخه هایش را با داربست تا دیوار کوچه کشیده بود بچه شده ام ؟ خیالاتی ؟ بی هیچ استرسی بی هیچ توقعی بی هیچ کینه ای سبکبال و پر از شوق مثل بادبادکی که نخش رها شده و در آغوش باد میرقصد هیچ کس نمیتواند بوی پاییز را وصف کند اما تو خوب میدانی که علت این تفاوت چیست ......
در تلگرام بیشتر بخوانید
اندر دل من، درون و بیرون همه اوست آستینهای پیراهن مشکی اش را تا آرنج بالا زده بود. صورتش خسته و عرق کرده بود ولی لبخند میزد. سینی بزرگ روحی را که پر بود از ظرفهای یکبار مصرف پر شده از نذری، آنهم قیمه، جلوی عابران میگرفت . البته به تعارف کردن نمیرسید و در چشم بر هم زدنی تمام میشد. یاد حرف پسرم افتادم که دیشب میگفت: من گوشتِ تو قیمه رو دوست ندارم و یاد حرف مراد، پسر حاشینه نشینِ محروم که میگفت: مگه قیمه گوشتم داره؟ بوی قیمه تمام کوچه را پر کرده بود. چراغهای سبز بالای در خانه بزرگی که نذری میداد با آن پرچمهای سیاه فضا را روحانی و با صفا کرده بود. حتی مرد پیراهن مشکی با آن لبخند پر مهرش صفایی داشت ....دیدنی سینی به منهم رسید. مرد گفت: بفرمایید گفتم: مگه نذری برای نیازمندان نیست؟ من سیرم الحمدلله لبخندش محو شد چهره اش را در هم کشید و گفت: فعلا که سرش دعواست....از دستت میره و رفت به سمت خانمی که تا کمر از پنجره ماشین بنز بیرون آمده بود و میگفت: یه دونه بده ... از کنارشان گذشتم . عطر و بوی قیمه مستم کرده بود و دلم به قاروقور افتاده بود. کمی جلوتر، کنار خیابان، خانم مسن و چاقی که جز روسری سبزش سرتا پا مشکی پوشیده بود، آش نذری میداد. روی جدول کنار قابلمه اش نشستم و گفتم: کمک نمیخواین ؟ گفت: چرا نمیخوام. این قاشقها رو بذار تو کاسه ها و با دست پلاستیک قاشقهای یک بار مصرف را نشانم داد. رفتگری آمد یک کاسه برداشت و همانجا شروع به خوردن کرد. رفتگر گفت: من که این روزا تا شبم کار کنم این خیابون تمیز نمیشه خانم روسری سبز گفت: اجرتو میگیری به حق علی رفتگر گفت: ایشالا. کاش یه کاسه هم برای زن و بچه م میبردم . دخترم حامله ست . کاش اونم میخورد خانم گفت: ببر. هرچند تا میخوای ببر رفتگر گفت: چه جوری؟ از خونمون تا اینجا دو ساعت راهه. بیرون از تهرانیم اون پایین پایینا ...... کاسه ها توسط خانم روسری سبز پر میشد و توسط رهگذران خالی . بوی آش، هر کسی را وسوسه میکرد رفتگر آشش را خورد و رفت. خانم به من گفت: دخترجان خودتم بخور گفتم: نه من که نیازمند نیستم. نذری مال اونهاست گفت: بخور. از اول تا آخرش دعا کردم. با عشق پختمش. حیفه نخوری.اگر اینطوری فکر میکنی پولش رو بده به یه نیازمند. فکر کن از یه فقیر یه کاس آش خریدی.... آنقدر این حرفش به دلم نشست و خوشحال شدم که همان موقع قاشقی که در دست داشتم را به داخل قابلمه بردم .... خانم مسن خندید و گفت: منتظر بودیا ...هول نشو ....از تو قابلمه هم نخور یکی از کاسه ها را برداشتم و تا ته خوردم.بعد گفتم: من ماشین دارم حوصله داری قابلمه ت رو برداریم و بریم تو محله های محروم ملاقه ی پر از آش را داخل کاسه خالی کرد و به سمت قابلمه دیگری گرفت و گفت: اینو ببریم همونجا که میگی.....صبر کن موبایلی از جیبش درآورد و شماره ای گرفت و گفت: الو ....سلام آقای قاسمی دنبال من نیا. خودم برمیگردم خونه قابلمه و دیگر بند و بساط را جمع کردیم و داخل صندوق عقب گذاشتیم و راه افتادیم. یک ساعتی که گذشت به دهی رسیدیم که در حاشیه تهران بود. همانجا، کنار خیابان، قابلمه آش را درآوردیم. خانم روسری سبز کاسه نعنا داغ و کشک و .....رو چید. هنوز کار خالی کردن وسایل تموم نشده بود که دورمان پر شد از مردم، کوچک و بزرگ. دستهای کوچک و گاها کثیفشان را به سمت ما میگرفتند و آش میخواستند. چشمهای مهربان خانمِ روسری سبز پر از اشک بود. با عشق کاسه ها را به دست مردم میداد.اشکهایش لبخندش را دلنشین تر کرده بود. یکی برای پدر از کار افتاده اش میخواست دیگری برای خواهر باردارش و آن یکی برای مادر نابینایش که آنطرف خیابان ایستاده بود...... آش تمام شده بود ولی هنوز دورمان پر بود از بچه ها و بزرگترهایی که نذری بهشان نرسیده بود. در راه برگشتن، خانم روسری سبزِ چاقِ مشکی پوشِ مهربان که همچنان چشمهایش خیس بود و سرش را به صندلی تکیه داده بود گفت: نذری مالِ ما نیست. مالِ ایناست .... راست گفتی دختر جان
در تلگرام بیشتر بخوانید
دیگر چند سالی میشود که زن را بالای پشت بام آن خانه میبینم، همان خانه ای که آجر های قهواه ای دارد و سر در مرمری، چند بار هم با هم چشم در چشم شده ایم، من به او لبخند زدم اما او هرگز، انگار چیزی میگفت که من نمیشنیدم، اوایل فکر میکردم آمده است رخت پهن کند یا سقف خانه شان چکه کرده، آمده است ببیند از کجای پشت بام آب به خانه آمده و یا کولرشان خراب شده. اما الان مطمئنم که هیچکدام از آنها نبوده، آخر نمیشود که تمام سال، رخت پهن کرد یا...... نمیدانم این چه حالی ست که امروز دارم درست بعد از تلفن نادر که گفت قرار دادگاه برای سه شنبه است و دیر نکن، یک مرتبه نگران آن زن شدم، تا به امروز آخر احساساتم برایش، تعجب بود، به ساعت نگاه میکنم، یک ساعت دیگر مانده تا شرکت تعطیل شود. با خودم میگویم، امروز قبل از رفتن به خانه با او صحبت میکنم. یک ساعت بعد جلوی خانه شان می ایستم، این پا و آن پا میکنم، زنگ کدام واحد را بزنم؟ اصلا چه بگویم؟ همان موقع مردی از خانه بیرون می آید، میگویم: لطفا در را نبندید. نگاهم میکند، باورم نمیشود. او......نه نمیتواند نادر باشد. خدا را شکر که مرا نشناخت و نادر نبود، اما خیلی شبیهش بود. یک راست به سمت آسانسور می روم. در راهروی پشتی، انگار این خانه را میشناسم. قبل از آنکه دکمه را فشار دهم، زن و دختر کوچکی از آن بیرون می آیند. دختر تا مرا میبیند گل از گلش میشکفد و میگوید: سلام. اما زن به لبخندی اکتفا میکند. میگویم: سلام و وارد آسانسور می شوم. بی اختیار دکمه طبقه پنجم را فشار میدهم بعد یادم می افتد که میخواهم به پشت بام بروم و دکمه طبقه هفتم را فشار میدهم. در آسانسور یک بار در طبقه پنجم باز و بسته میشود و دوباره بالا میرود. از پله های آخر خرپشته هم بالا میروم، کلید را از زیر قوطی فلزی شیرخشک که زنگ زده بر میدارم. قفل در را باز میکنم و به پشت بام میروم. چشمم به دنبال آن زن میگردد. آن طرف دودکشها، روی لبه پشت بام نشسته، دامن سیاه با گلهای آبیش تکان تکان می خورد و موهای کوتاهش را به زحمت پشت سرش جمع کرده. گفتم: خانم خسته نشدید از اینجا؟ رویش را برگرداند، انگار آئینه ای را روبرویم گرفته اند، لبخندم محو میشود او، منم در شانزده سالگی گفت: در خرپشته را قفل کرده و کلید را با خود برده ای......
در تلگرام بیشتر بخوانید