مد عشق
دریایی آرام و ماهی تابان
در شبی با رویاهای شیرین
دلی پر از امید
امید به فردایی روشن
زیبا و دلنشین، آرام در دریای بیکران عشق
عشقی به پاکی آسمان مهر
مهری پر از لطف خدا
خدایی رحمان و رحیم
نوید بخش مد عشق
چه زیباست شبی در این ساحل
با مهتابی دلارام در دریای بیکران عشق
پیشانیم را به پنجره میچسبانم
گرمای نفسم شیشه را خیس کرده
قلبم تند تند میزند
او هم تند تند راه میرود.
...م...ه...ت....روی برف کف پارکینگ نوشته شد مهتاب
قند توی دلم آب میشود
سرش را بالا میگیرد و کلاهش را برمیدارد.
پنجره را باز میکنم تا
...یک نفر از پنجره کناری فریاد میزند
...دوستت دارم....
یادم می آید نام من مهتاب نیست
پرستار پنجره را میبندد و میگوید سرما میخوری
سربه هوا شدم یه چند وقتیه
اول پیری و بدبختیه
مثل یه پلک زدن گذشت چه خوب شد
حیف که هنوز صب نشده غروب شد
عمرو میگم زندگی دو روزه
وقت اونه که دفتری بسوزه
سو نداره چشام چیکارش کنم
یه ذهن خسته رو چی بارش کنم
خونه مونو گم میکنم یه وقتا
یه وقتا روزامو ، یه وقتا شبا
شصت تا بهار پشت سر هم رفتن
اما خزونا همه شون نرفتن
نوه کوچیکم که خیلی زیباست
همیشه میگه باباجون خره ماس
پیر که شدی کم کم همه چی چی میشی
یهه وقتا بَ بَ و یه وقتا پیشی
عین حقیقته نگو که نگو
اینم یه رازه نه که راز مگو
خلاصه که تو فکر اون روزا باش
ورد زبونت نشه ای کاش ای کاش
امشب چرا صبح نمی شود؟
این درب ماتم گرفته
چرا بر پاشنه نمی چرخد؟
دلم گرفته
دلم هوای تازه می خواهد
نسیم تازه
آسمان مملو از ستاره
گاهی هم ستاره ای سراسیمه
از این سو به آن سو میرود
چه دقایق تلخی
چه ثانیه هائی
امشب چرا صبح نمی شود؟
چه میکند با من
چه میکند این شب تار
دلم گرفته ، دلم تنگ است
امشب چرا؟
امشب چرا؟
دستای کوچیکتو بزار تو دستای بابا
جون من و جون تو آخر حرفای بابا
زندگی سخته بعد از این حساب اونو داشته باش
اون روزی که جمعتون جمع اما منهای بابا
دردانه کوچکم
عزیزه بابا
گریه نکن از گریه لبریزه بابا
سروی سینه ام بزار تا از بابا بگم من
اگه دلت میخواد بخواب لالا لالا بگم من
هر چی که میخواهی بگو بابا واست میاره
از اون عروسک قشنگ یا از اون قاقا بگم من
دردانه کوچکم
عزیزه بابا
گریه نکن از گریه لبریزه بابا
دریاب که عشق به زخمم نیش گذاشته است
از خاطرات ولی مختصر در این رهگذر گذاشته است
هیچ نشانی نمانده است ، روزنی پیدا نیست
بر سر هر راه یک علامت خطر گذاشته است
یادم نبود تا بگویم که چند روزی است
که نبودنت روی بینائی ام اثر گذاشته است
خوابی عجیب گه گاه ست که به سراغم می آید
انگار کسی روی سینه ام خنجر گذاشته است
از آتش بپا شده میگذرم سیاوش وار
آتش که نه چون دوزخی شعله ور گذاشته است
پای درختی که به اشک چشم یاری اش کردم
چشم بدبین نا کسی انگار تبر گذاشته است
حتی صدای تو خوب خوب به گوش نمی رسد
این عمر برایم یک جفت گوش کر گذاشته است
شکر خدا که با همه کج خلقی روزگار
این یاور همیشه در دل و جان باور گذاشته است
پایان خوشی رقم زده است روزگار مرا
دنیائی از دلخوشی و خوبی خبر گذاشته است
من نمیداستم
شیشه پنجره بیمارستان را هم
باران خیس میکند
و نمیداستم که رهگذران
هیچ وقت
چشمهای مضطرب خیره به باران را
که پشت این پنجره هاست
نمی بینند
من تمام نادانسته های بیمارستان را به تو گفتم
تا
تو هرگز به آنجا نروی
پنجره ای که امیدی به گذشتن تو
از کنارش نیست
بهتر است بسته بماند
حتی در بهار
آرزوهایم را دفن کرده ام
شاید یک روز جوانه بزند
اما حیف
جایش را یادم رفته
نکند این درخت سیب پشت پنجره اتاقمان ؟
خودش است, درخت آرزوهایم
آن روز که با هجومت, محکم به پنجره خوردم و شیشه شکست.....
نه این درخت نیست
باید به نزدیکیهای یک قرن پیش و خانه مان در آن زمان بروم
آرزوهایم را آنجا دفن کرده بودم
پس این درخت و آن هجوم و پنجره شکسته ؟!!!!!!!!!!
شاید هنوز امیدی هست
بی شک، پشت درخت سیب
همان درختی که پشت پنجره اتاقم است
همان پنجره ای که رو به یادت باز میشود
بهار منتظر است
تا پوست درخت را بترکاند و بیرون بیاید
و
سال نو شود.......
در پشت این پنجره ها
زیر نور این چراغها
چراغهای برجِ روبرویِ خانه مان را میگویم
چه لبهایی که میخندند و چه دلهایی که میگریند .....
و من
در این تاریکی
تاریکی عمیق شب را نمیگویم
تاریکی عمیق و مبهمی که سرتاسر وجودم را گرفته
حتی نمیدانم به چه یا به که فکر میکنم
اما از اینکه دلم چراغ میخواهد مطمئنم
چراغی نه از جنس چراغِ پشت این پنجره ها
یک پنجره باز شد
آن یکی بسته
پیرمردی پنجره را بست
چراغ پشت یکی از پنجره ها روشن و همان لحظه خاموش شد
توپی به شیشه خورد
و این وقت شبی، خانمی شیشه پنجره را با دستمال پاک کرد
اما من هنوز
نمیدانم به چه یا به که فکر میکنم
پنجره اتاقم را میبندم و از پشت شیشه
به چراغهای برج روبروی خانه مان نگاه میکنم .....
این وقت صبح
در این هوای آلوده و سرد
بعد از اخبار ناگوار صبحگاهی
اینهمه چه چه و جیک جیک برای چیست؟
سرمست و پر از شور و اشتیاق از این شاخه به آن شاخه میپری و میخوانی
کلمه به کلمه ات را میفهمم
پنجره را به طمع شنیدن صدایت باز میکنم
قبل از هوای سرد
پیش از غبار و آلودگی
تو با سخاوت صدایت را به اتاقم هول دادی
میگویم: از این شهر کوچ کن. برو به کوه و دشت. جایی که نه از دود خبری باشد و نه از صدای بوق ماشینها . این مردمِ گرفتار حتی سرشان را بالا نمیکنند تا تو را ببینند ....از اینجا برو
میگویی: چه چه
خجالت میکشم
میگویم: این دریا را در کجای آن دل کوچکت جا داده ای؟
نوکت را رو به آسمان میبری و چنان غوغایی میکنی که قلبم پر از امید میشود . پر از شوق پرواز. پر از پرنده
چشمهایم را میبندم و میگویم:
بخوان کوچک جان
حتی اگر هیچکس صدایت را نشنود و نبیندت تو بخوان که خوش میخوانی
آفتابی ست در این مهتاب رویت
ماهی ست در این قرص نگاهت
جانی ست در این بطن کلامت
چه شیرین ست شهد بیانت
تو ای ماه شبهای دریای عشق
توای ستاره آسمان پر باران نگاهم
چون میدرخشی بیش از آن خوشید دنیای خیالم.
به چه نگاهی ، چه کلامی ، چه بیانی، چه خیالی
آفرین برتو آفریده، آفرین جان خیالم آفرین
تو که نابی ، به زهرجام شرابی ، به چه ماهی
به چه ماهی
هادی معماری
تو آنی که ندانم زکجایی،
زین جهان نه، زکدام عالم تو بیایی
ماه سمایی،یاکه خورشید زمانی؟
که چنین جام جهانی، غم عالم ز دوگیتی برهانی.
که خلیفه ز خدایی، بهر دوعالم تو همایی
گوهر ناب خدایی، بخدا چون رو بنمایی
به ز هرماه سما و شمس زمینی
به که چه برینی، چه مهینی ، چه شهینی
صد شکر خدایا بهراین گوهر نایاب بهشتی
که ارزانی بمن داشتی و تقدیری دگرچو نوشتی
صدشکرو دگر شکر ، چو نتوان به زین تقدیر، که نوشتی.
دلم
دکانی است
که با تمام کوچیکی اش
اقیانوس عظیمی را
در خود جا داده است
که عشق
شناور مطلق آن است
دکانی با مطاعی بی همتا
و بهائی تیر کلام
دوستت دارم
دکان دلم
قدمتش
به ابتدای تاریخ برمیگردد
به آن زمان که هوا
تنها برای آدم دلبری میکرد
برای آدم غزل میخواند
و برای آدم میمیرد
و این گونه است
که این دکان هنوز که هنوز
پر رونق است
و پر احساس
باید اعتراف کرد
که با همه ی
این بی قراریها
دکان دلم
شعبه دیگری ندارد
نقاش روزگار خوشیم
حنجره ام اگر چه به قلم نمی ماند
اما آره را خوب میکشم
دلی دارم که چشم دارد
دستی که دل
گه گاه دست هایم را بی جهت تکان می دهم در باد
ولی دست گرمی نمی آید
نقاش روزگار خویشم
دریا را خوب میکشم
این سو و آن سو زیاد سنگین نیست
و جزر و مد را شاید بهتر از هر کس دیگر
چرا که نقاش روزگار خویشم
در جزر زمان
آه که میکشم مد می شود
و در انتظار میمانم تا جزری دیگر
باران که میبارد
خاطره هایت را با خود می آورد
و
تنهاییم را خیس میکند
حتی
کفشهای حسرت به دل مانده ام را روی فرش
و
دستهای سردم را در جیب کتِ جامانده ات
" تنهایی "
خیس میخورد
رِی میکند
و تمام شهر را پر میکند........
باران همچنان
میبارد
کم کم داره پیداش میشه مهمون هر ساله مون
اگه یه وقت اونم نیاد پس کی بیاد خونمون
هر ساله وقتی که میاد گلدونهای تو ایون
یه بار دیگه می بینن از ته دل خنده مون
رفیق پیری و جوانی ها و بچه گیها
سبزه میشه می شینه تو سفره هفت سینه مون
دوباره عطر گلائی که رو تنش نشسته
می پیچه توی خونه و کوچه و پس کوچه مون
خسته شدی؟ منم مثه تو ،اما آسوده باش
خسته گیهارو ورمیداره از روی شونه مون
تلخی های زندگی مونو بیا شیرین کنیم
کجا میخوای پیدا کنی شیرین تر از بوسه مون
پیراهنم بزرگ شده به تنم
کفش هایم نیز
آنقدر که حجم دلتنگی ام را نمایان می سازد
به همان میزان که پوستم ضخیم شده
دلم نازک
آسمان چشمانم
دیگر منتظر ابرها نمی مانند
فردا برساز شده است
من می توانم دستهایم را
به اندازه ای باز کنم که تو
توانایی دیدن وسعت تنهایی ام را
داشته باشه
پیراهنم بزرگ شده به تنم
از پشت آن دلم پیداست
سنگت را به زمین بیانداز
با نگاهی هم
می شکنم
در تنهائی ام
صددی دلت را باز می کنم
این پیچ که میچرخد
معجزه پدیدار میگردد
آرامش می آید
باید اعتراف کنم
معتاد شنیدن آوای گرم تو هستم
بخوان برایم
حرف بزن
صدایت به دلم مینشیند
ترانه های تو
حرف های تو
تکرار ندارند
همیشه تازه
همیشه دلنشین
این صدا
همواره حامل خبرهای خوش است
که با چرخش پیچ دل تو
بگوش جانم می رسد
باید یادم بماند
تا راز گشودن پیچ چشم هایت را
برایم بگوئی
بیداد می کند
تنهایی
دنیا برام قفس شده
دنیای پوچ و لرزونه
چقدر نفس گیره هوا
اینجا قفس چه ارزونه
تن پوشی از غصه برام
یاد تو داره می دوزه
بهار کو فصلا کدومه
تمومه سال که پائیزه
چقدر دلم تورو میخواد
تورو که مثل آینه ائی
برای گریه کردنام
همیشه تو بهانه ائی
اینجا برام یه جوریه
انگار دارم جون می کنم
مگه دوباره پیداشی
تا که نره جون از تنم
صدام صدای مبهمه
دیگه صدایی ندارم
اما هنور دلم خوشه
یکی مثل تورو دارم
گوهر ناب
تو آنی که ندانم زکجایی
زین جهان نه، زکدام عالم تو بیایی؟
ماه سمایی، یاکه خورشید زمانی؟
که چنین جام جهانی، غم عالم ز دوگیتی برهانی
که خلیفه ز خدایی، بهر دوعالم تو همایی
گوهر ناب خدایی، بخدا چون رو بنمایی
به ز هر شمس زمین و ماه سمایی
به که چه برینی، چه مهینی ، چه شهینی
صد شکر خدایا بهر این گوهر نایاب بهشتی
که ارزانی بمن داشتی و تقدیری دگرچو نوشتی
صدحیف برآن تقدیر که گذشت و
صد شکر برین تقدیر که نوشتی
#هادی_معماری
ماه دریا
تو ای ماه دریای نا آرام من
آرامش همه شبهای بی پایان من
تو ای زیباروی همه رویاهای من
نوید بخش همه روزهای شاد در فرداهای من
چه بس دلتنگ و مشتاقم بهر دیدار رویت
روی زیبای ماه گونه چون ماه مانایت
هادی معماری
کیان
دل ودین وعقل و ذاتم ز توآید
همه جسم و روح و رازم ز توآید
چه بخواهم چه نخواهم تو بدانی که چه آید
ز خیالم ز روانم چه بگویم ؟
که نشاید که چنین سخت ندانم
که به عالم چه نمایم ، ز برای پسرانم
داری وش و شاهی رخ و ، همه جانم ، همه عشقم ، چو کیانم
تو بگو ، روح و روانم ، که چه باید بنمایم؟
که دگر زیست نخواهم چو ندانم چه توانم بنمایم
فتبارک
نازنین همره من ز کجایی ؟ به کجایی؟ به که مانی؟
تو ز فردوس برینی که چنین یار ثمینی ؟
تو ز مایی چه بدانی چه ندانی
چه بخواهی چه نخواهی ز سمایی
به که مانی؟ تو چه دانی که در این دشت همایی
چه بگویم ؟ یاسمینی یا مهینی؟
تو در این شعر نگنجی چو در این دیر زعیمی
تو برینی تو زمینی تو سمایی
ز خدایی آفرینی فتبارک به تو گوید
چه بگوید چه نگوید فتبارک فتبارک
هادی معماری
آرام جان
ای خفته ناز ثمین آرام جان دلنشین
جان از من و روح از تو ای روح الامین
برخیز و جان ده بر این بی جان و این یار غمین
ای ماریا چون یاسمین زیبای غمخوار و امین
برخیز و بین کین آشنا یار حزین
ناکرده کین از پای فتاده بر زمین
هادی معماری
ناجی من
بی تو ای ماه گونه ی شبهای من ،
روشنگر زیبای فرداهای من
همره هر دم وهرگاه من
ناجی من در این صحرای عشق
روحبخش جاودان درهمه ایام بی پایان عشق
از چه خواهم زیستن چون نباشی همره وهمراه من
از خدا خواهم که باشی هر دم وهرگاه من
جاودان زیبای، ماه گونه ی دنیای من
ماه عالمتاب
شب سیاه و خیال من ز مهتاب رویت روشن و زیباست امشب
روشن چو خورشید زمان، ز نور خورنه، که روشن ز نور ماه هرشب
دانی از چه زیباست وثمین، او چون ماه مهین امشب؟
چون خدا خواهد که اوباشد ماه سما و یار من هرشب
گر که خورشید ناید در طلوع صبح، چه غم امشب
روز روشن، ز وجودت ای ماه زیباروی عالمتاب من هرشب
تو ای ماه زیبای نوروز در این عیدانه امشب
نور ایمان را بیاوردی بر این دل
تا که باشی آرام جانم هر شب
شب انتظار
من مست عشقم نه مست شراب
عشق من تویی نه عشق شراب
تو به دیدار عاشق بشتاب
تا که بینی چو عشق و عتاب
مهتابی در شب
شقایقهای زیبا
نیلوفرهای آبی
رزهای سفید
همه درغبار زندگی پنهانند
دشتها، عاری از گلها ی زیبایند
زندگی تهی از عشق زیستن
دوستی کی سرآمد؟!
یاران چه خموشند
درشهر، کوه و دشت، آسمان و زمین
آوای مرغان نمیآید بگوش
خسوفی بر روز
کسوفی برشب !
درخموشی شهر
تاریکی دریای طوفانی
ولیک، امیدواربه لطف خدا
امیدی برای فردایی آرام
لطفی از خدای بزرگ
سوسوی نوری از دور هویداست
کاش سرابی نباشد در نگاه من خیالی نباشد در این خیال تنهایی
آرزوی طوفانی براین خسوف گردبادی براین کسوف
مهتابی براین شب
آرامشی بر این دریا
ماهی برای این زمین
چه می آید در این خیال
چه زیباست این خیال من
گویا میشنود خدای مهربان آروزی بندگانش را
آری، لطف خداست در همه روزگار من
دیار خدا
یار دور از من و من در دیاري دگر درخيال اويم
خدا در دیار من و او در ديار خدا، چه گويم؟
عجب رسميست دراين زمانه، ياران گرچه دورند و ليك
دلداده و دلدار و نزديكتر ز پيش
گرماي خيالش چون طلوع خورشيد مهد زيبايي ست
رخ زيبايش درغوغاي دلي طوفاني چون شب مهتابي ست
عجب رويايي ست دراين دل گويا خيال پردازي ست
جان گويد اين لطف خداست، ني خيال پردازي
خورشید تابان
نگاهت میکنم خورشید تابان
ز یادت میشوم شمعی فروزان
تو خورشید منی ای ماه تابان
روشنی بخش همه دنیای ماهان
تو دانی که در این عالم برینی
چو خورشید و مهین زیباترینی
بیا بین که خدا عاشق ترین است
بر این بنده که گویا بهترین است
تو ای بنده بگو آیا چنین است ؟
تو را بهتر ز هر چه بهترین است؟
بیا بنمای رخ گر تو را قدرت چنین است
که عالم را چنین قدرت کمین است
به بالیدن به خود هر دم بیافزا
چون تو را زین سبب عاشق ترین است
هادیا دانی که این عشق بهترین است ؟
هزاران شکر گر معشوق چنین است
دلدار من
ای ماه من ، ای ماه زیباروی شبهای من
خورشید تابناک روزهای بی پایان من
تا تو هستی یاور و دلدار من
نباشد هیچ غمی اندر دل و شبهای من
نرگس چشم تو روشنی بخش همه غمهای من
آوای گرم تو باشد جانبخش همه اوقات من
دل و دلدار تویی، غم و غمخوار تویی
یار همیشه یار تویی جان جانان تویی
ماه ماهان تویی
یار در دل و ما کرد جهان در پی تو میگردیم
ماهی در زمین و ما در سمت پی تو میگردیم
آفرین
از کوزه همان برون تراود که تو خواهی
گرخالق هستی را همانگونه که هست تو بخواهی
تقدیر و جبر زمان گر بپذیری و شکر ایزد بنمایی
رخ بنماید لطف یزدان در همه عالم برتو، چون تو همایی
خورشیدِ عالم رخ ننماید گرتو بیایی
ماه که باشد؟ گر تو رخ بنمایی
یزدان فتبارک بهر وجود تو بگوید
آفرین همه عالم، زبرای رخ زیبای تو گوید
روی زیبای تو باشد پز خالق در دوجهانش
نه خلق جهان و همه عالم چو جهانش
تو که باشی؟ که خداوند به تو نازد
دو گیتی و همه عالم به ز تو کی بیابد؟
خلق عالم را متحیر تو بداری
ز وجود نازنین پاکروی مه جبینت
آفرینت آفرینت آفرینت
شوق دیدارت چه شیرین است آفرین
چون مهر خدا در تو آئین است آفرین
تک ستاره
تو ای ساحل آرام زیبای زندگی
غروب عاشقانه ی دریای پر فروغ جاودانگی
ماه زیبای بالندگی در شب آرام زندگی
تک ستاره آسمان بیکران عشق
جاودان باشی در همیشه تاریخ عشق وپایندگی
روحبخش زیبای ماه گونه ی من ، در سحرگاه این زندگی
جان بخش
ماه و مهتاب من ، دور کرد مرا از تنهایی روزگار
جان بخشید به این
روح و روان عاصی از این روزگار سخت
چه ماهی
چه مهتابی ، در این دریای بیکران ناارام زندگی
آرامش بخش همه غمهای نهان و آشکار
ماهی از سوی خدا
در پیچ و تاب زندگی
روشنی بخش کوره راه های زندگی
زندگی با او زیباست
روشن است
مهتابی به روشنایی خورشید
همراه و همدل
زیبا و پاکدل
فردوس برین
دور از تو با این دل آشوب و غمین
در شهری ویران از خرابههای زندگی
بی سامان در غروب روزهایی چون جمعه های غمناک
دور از دلی که پر کشید بسوی خدا
از شاهراه زندگی
حکمتی بود از سوی خدا بر این جبر زمان و بندگی
روزهایی که شب شد به تقدیرمان
بسته شد ز حکمت دری در این روزهای بی بندگی
ولیکن ز رحمت گشود دری ز فردوس بالندگی
خورشیدی ز فردوس برین بتابید برین زندگی
نمایان شد ماهی برهمه شبهای بی بندگی
شبهایی روشن زین همه تابندگی
ز نور خدا، همه عشق وهمه لطف وهمه مهر و پایندگی
گر بجنبد همه تیغ عالم زجای
نبرد ریسمان عشق خدایی را تا نخواهد خدای
همراهی در بهشت
شهر من دور از آسمانی بلند
ماهی زیبا در آسمان شهرمن
من غمین و دل بسی دلتنگ
شب تاریک و وسو سوی نوری از ماه من
گویا ماهی ست در راه زمین
نوری ست بر دلی غمین
چرا چنین؟! من نمیدانم
تنها و دلتنگ دیدارت، ای دیبا مهین
مهربان یارم، آرامش جانم ای زیبا شهین
چرا چنین؟! من نمیدانم
گر این عشق ست، چرا آتشین ؟
گر این خوابست، چرا وزین ؟
گر که رویاست، به چه شیرین ست پس این!
چرا چنین؟! من نمیدانم
بارالها گر مرا آزمایش ست، چرا با فرشته ای در زمین ؟
تو میدانی آورده ای ماهی بر زمین
مریمی روح الامین پاک و نیکی درسرشت
بهر همراهی من ، چون در بهشت
لیک اندر کنون دور از من دور از بهشت !
صد یقین به زمن دانی که خیر است این نوشت
هادیا رحمتی ست بهر تو ، گویا در این نوشت
صد شکر بهر این لطف و حکمتی کز سویش بر من نوشت
شقایقهای دشت
یار من در خواب و من در رویای زیبایی در یاد او
چه رویای شیرینی در این صبحگاه روشن
سفری در دلتنگی او
روزی که با یاد او ، طلوع میکند
روزی که شقایقهای دشت هم دلتنگ اویند
دشتی به پهنای آسمان
آسمانی به بلندای عشق
عشقی به پاکی مروارید رویش
مرواریدی در اعماق قلبی پاک
چه زیباست این عشق رویایی
چه رویای زیبایی ست در خیال من
خیالی آرام و امیدوار به لطف خدا
خدایی بزرگ در آسمان بیکران عشق
عشقی با اراده خدا
خدایی مهربان و عاشق
عاشقی همراه و همدل
زیبا و مهربان
خوش قلب و بی ریا
به که چه زیباست این رویای عاشقانه
یلدای عشق
در سکوت ثانیه های خلوت زندگی
در سردی غروب پائیز کوچه های شهر
در یلدایی به بلندای شبهای تنهایی
صدای گرم تپشهای قلبی عاشق
نوای دلنشین کلامی شیرین
بوی خوش گل مریم
عطر دلنشین وجود ماه گونه ای مهربان
آغوشی پر از مهر وعشق
عشقی به زیبایی گلهای رز
گرم و بی پایان و روزافزون
آروزیی پر از لطف خدا
میشکند آن سکوت تلخ را
گرم میکند آن غروب سرد را
سبز می کند آن برگهای زرد را
می نمایاند روی زیبای خورشید را
روزهایی با نغمه های شاد نزدیک است
بوئیدن گلهایی رز در پیش است
دیدن مهتاب در طلوع خورشید چه زیباست
چه فصل زیبایی در راه ست
شادی با تو همراه است
ثمین
ای نازنین ثمین، چون ماه مهین
پیروز براین قهر زمین
پر صبر وشکیب ،چون یاری زعیم
بر مهر پدر، یاری به ازین ناید به زمین
آفرین بر تو ای جان ثمین
آفرین بر توای مهر خدا بر جان پدر
آفرین ای جان ثمین، آفرین ای بهترین
دلتنگ دیدار
یار زیبای من چه دلتنگم بهر دیدارت
چه حیران ومشتاق وبی صبرم بهر گفتارت
چه آرامشی یابم ز دیدار زیبای رخسارت
شادی جانم روح وروانم ، حسن رفتارت
آرامش جانم دیدار روی چون ماهت
زین سبب هر دم شاکر به لطف خدای همراهت
هادیا دانی لطف خداست برتو این معشوق نایابت
این مهربان ماریای خوش قلب و صادق وعاشق همراهت
سیل عشق(پرواز)
شوق دیدار تو ای یار، دانی چه کند در دل من ؟
سیل عشقی ست عظیم بر آتشی ،کندر دل من
به که چه زیبا این سیل عظیم ، در دل من
چو بیاید پی درپی و بی صبر وشکیب ، در دل من
عشق دیگر که نخواهم ، گر عشق توباشد اندر دل من
چو توباشی ،چه ستم بهر هزار سیل دگر بر دل من
تو بدان ، تو که هستی در عالم و اندر دل من
یار دگر چه بخواهم، ای همه جان و همه روح، اندر دل من
شکر ایزد هادیا، زین همه لطف خدا بر دل من
که نباشد به ازین لطف ، هیچ لطف دگر اندر دل من
حکمت عشق
در این دنیای وانفسا تو ای یارای روح افزا
شگرف عشقی بمن دادی کزین عالم برون افزا
تو دانی کزین عشقت ،تو ای معشوق بی همتا
همه جانم به حیرت ، از این عشق درون افزا
تو دانی بر این عاشق ، که چون باشی ؟
بر این عشقی که او دارد ، تو باید ذوالفنون باشی
خوشا عشقی گرت معشوق به او باشی.
خدا خواهد ز حکمت ، که معشوقش تو چون باشی
تو ای هادی مبادا ، کزین حکمت برون باشی
خدا داند کزین رحمت، تو هردم چون فزون باشی
گل مریم
تو تسکین جان منی ، ای گل مریم
تسکین غم قلب منی ، ای گل مریم
از عطر تو دل میتپد آرام آرام
آغوش تو قبله امن من ، ای گل مریم
هر زخم دلم با نفست مرهم شد
در درد ، تو همراز منی ، ای گل مریم
بی تو نفس از سینه ی من بر نمی آید
ای پناه جان من ، رویش من ، ای گل مریم